تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
نگارستان
نگارستان


آیت الله سید ابوالقاسم خویی را شاید بتوان یکی از اثر گذارترین و پر مقلد ترین مراجع شیعه در نیمه دوم قرن بیستم دانست. او اگر چه بر کرسی زعامت شیعیان در نجف تکیه زده بود، اما نسبت به وقایع ایران نیز بی تفاوت نبود. در پی نزاعهای سیاسی که در ایران رخ می داد، ابوالقاسم خویی نیز واکنشهایی ابراز می داشت.

اوج فعالیتهای سیاسی

سال 1341 و با قوانینی که محمد رضا شاه پهلوی به تأیید می رسانید، اعتراض آیت الله خویی را نیز برانگیخت. در ماجرای تصویبنامه انجمنهای ایالتی و ولایتی، آیت الله خویی به انحاء مختلف اعتراض خود را به این قانون نشان داد. وی نامه ای به آیت الله بهبهانی نوشت و در آن نامه از ایشان خواست تا استنکار شدید خود را به شاه پهلوی اعلام دارد. وی در این نامه اینگونه آورد که : "تصویبنامه اخیر دولت راجع به تساوی زن و مرد و کافر و مسلمان در انتخابات انجمنها، مخالف شرع انور و قانون اساسی است لذا استنکار شدید خود و حوزه علمیه نجف اشرف را بدین وسیله اطلاع داده مستدعی است مراتب را به پیشگاه اعلیحضرت همایون ابلاغ تا بر حسب اقداماتی که در مورد حمایت از دین مبین اسلام فرموده اند امر ملوکانه به الغاء این تصویبنامه اصرار فرمایند".[1]

دغدغه های آیت الله در این زمینه اما سبب شد تا نامه ای نیز به شاه پهلوی بنگارد و قوانین خلاف شریعت را تذکار دهد. وی در این نامه، اذعان داشت که قوانین اسلامی قابلیت انطباق با زمان را دارد و نیازی به دست درازی کردن به جوامع بیگانه نیست. وی در بخشی از این نامه آورده بود: "... صدور بعضی از قوانین که تقلید بیگانگان در آنها آشکار و مخالف قوانین اسلام و قانون اساسی می باشد از نظر اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران فاقد ارزش است.... اطلاع وسیع اعلیحضرت مقتضی است که از ملاحظه تاریخ اسلام نتیجه بگیرند که در پرتو دین مقدس اسلام با شرایط زمان و مکان هر گونه اصلاحی را می توان انجام داد زیرا که دین اسلام از عدالت پشتیبانی و با فساد مبارزه می نماید و بر اساس همین قوانین حکومت بزرگ اسلامی بوجود آمده و از ملاحظه تاریخ جهان استنتاج شده که عظمت و ترقی مملکت به اخلاق فاضله و عدالت اجتماعی بستگی دارد...امید است شخص اول مملکت از مقدسات اسلامی که از یک کشور مسلمان به ودیعه دارند نهایت درجه نگهداری را نموده و آرامش قلوب مسلمانان را تامین نمایند".[2] آیت الله خویی در این نامه، بر حفظ قوانین دینی در پرتو حکومتی اسلامی تاکید می کند. تاکید آیت الله بر آن است که شاه پهلوی از منابع اسلامی مدد بگیرد و دست به دامان دستاوردهای غربی دراز نکند.

شاه پهلوی اما چند ماه بعد، ماجرای رفراندوم شاهانه را کلید زد. آیت الله خویی این بار نیز زبان به اعتراض گشود. وی نامه ای به آیت الله بهبهانی نوشت و در آنجا متذکر شد که اینگونه اعمال شاه به متشنج شدن فضای کشور می انجامد و صدای قهریه ملت را برافراشته می دارد." ... به اولیای امور تذکر دهید که اینگونه اعمال بیش از پیش موجب تشنج مملکت و ناراحتی افراد خواهد شد و در صورتی که جمعی بتوانند با قوه قهریه صدای ملت را خاموش نمایند مدت آن طولانی نخواهد بود. تبلیغات دروغ و بی اساس و عوام فریب بر ملت ناراضی واقتصاد ورشکسته راه علاج نبوده و مشکلی را حل نخواهد ساخت. امیدواریم ملت مسلمان ایران و افرادی از دولت که در فکر حفظ مملکت هستند شهامت دینی خود را ابراز داشته و هر قانونی را که مخالف قرآن مجید و مصالح آنها باشد زیر پا نهاده و راه را برای دشمنان دین و مملکت هموار نسازند."[3] آیت الله خویی با اینگونه نامه ها و اعلام مواضع، می کوشید تا شاه پهلوی را از اعمال نابخردانه آگاه سازد و سیاستهای نامقبول وی را تذکر دهد.

ماجرای فیضیه

در سال 42 اما رژیم پهلوی اقدام به خطایی دیگر کرد و با یورش به فیضیه، مواجهه مستقیم و نابخردانه ای را با روحانیت در پیش کشید. آیت الله خویی یکی از معترضین اینگونه اقدامات بود. در مورد واکنش آیت الله خویی اما برخی بر این باورند که فضا و جو نجف به گونه ای شد که آیت الله خویی نیز چاره ای جز همراهی و همدردی با مبارزان نداشت. مرحوم عمید زنجانی بر این باور است که پس از سخنرانی امام در فیضیه و رخ دادن ماجرای فیضیه، این واقعه در نجف هم منعکس شد و افراد زیادی دست در کار بودند تا این واقعه را به خوبی در نجف منعکس کنند.".. فاتحه خوانیهایی هم بر حسب ظاهر در نجف برگزار شد، طلاب اجتماع کردند و صحبتهای زیادی شد. مجموع این فعالیتها باعث شد که آقای خویی هم به مبارزان بپیوندد و اعلامیه تندی صادر کند".[4]

به هر وجهی که بود، آیت الله خویی در نامه ای به امام خمینی، فاجعه فیضیه را تلخ و ناگور خواند: "جنایه الجائرین علی الحوزه العلمیه اوجعت قلوبنا و عامه المسلمین. فلا تحسبن الله مخلف وعده رُسله. ان الله عزیز ذوانتقام".[5] آیت الله همچنین نامه ای به محمد رضا شاه پهلوی نوشت و اعتراض خود را به وی نیز اعلام کرد. وی در آن نامه هم عنوان کرد که علمای مسلمین تا آخرین نفس، از مقدسات دین به دفاع برخواهند خاست. "... بسیار جای تأسف و تأثر است که سقوط و انحطاط مملکت اسلامی و یگانه مرکز تشیع به جایی برسد که زمامداران آن آلت و وسیله انجام مقاصد شوم آنان گردند. ما چندی قبل مفاسد تصویبنامه شوم و جعلی قوانین برخلاف مقررات اسلامی را تذکر داده و اعلام خطر نمودیم. با این حال شاه با کمال جدیّت از آن قوانین دفاع کرده و در اثر آن، روزنامه های مزدور و خائن بهانه به دست آورده نسبت به مقام روحانیت هتاکی نموده بلکه مقدسات اسلام را خرافات و ارتجاع سیاه و قوانین پوسیده نامیدند. البته حکم چنین اشخاص در شرع مطهر معیّن و مبیّن است. ما جداً از شخص شاه خواستاریم که اسباب اغتشاش مملکت و ناراحتی عموم مسلمانان جهان را مرتفع سازند. علماء اعلام و عموم طبقات مسلمانان با اتکال به حول و قوه الهی از مقدسات دین تا آخرین نفس دفاع خواهند نمود"[6]. آیت الله خویی به این نامه بسنده نکرد و به 24 تن از علماء ایران نیز نامه ای نوشت و از اعمال شاه ابراز ناخرسندی کرد. وی در آن نامه نیز اعلام داشت که اگر اینگونه رفتارها ادامه یابد، علما به وظیفه خود عمل خواهند کرد."...چنانچه از این قوانین رفع ید نشود آخرین وظیفه خود را انجام خواهیم داد و مسئول حوادث، شخص شاه و هیئت دولت خواهند بود".[7]

اعتراضها به این اقدام شاه اما بالا گرفته بود. جمعی از علما ایران بار دیگر به آیت الله خویی نامه ای نوشتند و اعتراض خود را به اقدامات شاه اعلام کردند. آیت الله خویی هم که از این اقدامات برآشفته بود، در پاسخ به نامه علما، انتقادات تند دیگری را علیه حاکمیت پهلوی ابراز داشت. وی در آن نامه آورد که " ... چه عوامل خطرناکی کشور ایران را تهدید می نماید، دشمنان اسلام به چه وسائلی برای وارد ساختن ضربت مهلک به فعالیت پرداخته اند؟ جواب آن را ما می دانیم، ملت ایران نیز می داند و بهتر از هر کس زمامداران می دانند. آیا بایستی در برابر این ضربات تسلیم شد؟ من می دانم که شهامت و رشد فکری ملت ایران مانع از آن است که در برابر این حملات سر تسلیم فرو آورند. قدرت روحی این ملت به قدری زیاد است که صلاحیت دفع هر گونه حمله ای دارد." آیت الله خویی در این نامه، وظیفه روحانیت را نیز یادآور شد: "هم اکنون بار سنگین به دوش ملتی مسلمان و روحانیت آن نهاده شده است. روحانیت در مبارزه خود پایدار و شانه خود را از این بار سنگین خالی نخواهد نمود. این مبارزه در صورتی دارای اثر مثبت خواهد بود که ملت مسلمان نیز بیش از پیش آنرا تأیید نماید و قدمهای خود را به جای اَقدام روحانیون بگذارد. اگر ملت مسلمان ایران با وسایل مبارزه کاملاً آشنا نیست ممکن است از دیگر ملل مسلمان این درس را فرا بگیرد و روش آنها را برای ادامه حیات و بدست آوردن استقلال سرمشق خود قرار دهد". آیت الله خویی در ادامه این نامه، به تلاشهای روحانیون در مبارزه با استبداد اشاره می کند و می گوید: "آقایان علمای اعلام، ما در این مدت موفق شده ایم صدای مظلوم و ستمدیده ایران را به خارج برسانیم. به تدریج کشورهای اسلامی و کشورهای خارجی از حقیقت اوضاع در ایران مطلع می شوند و زمامداران وقیح کنونی به زودی با عکس العمل آنها مواجهه خواهند شد. اگر این دسته، از اعمال خود دست برندارند مسلمانان جهان به وسیله مدارک زنده حقیقت آنها را در خارج کشور روشن خواهند ساخت و اگر تعدیات آنها ادامه یابد تاریخجه چهل ساله آنها که از جنایت و خیانت مملو است، منتشر خواهد شد. علاوه بر آنکه مراجع تقلید رأی خود را درباره آنها صادر خواهند نمود".[8] آیت الله خویی در این نامه چونان یک فرد انقلابی، به اعتراض علیه سیاستهای شاه پهلوی می پردازد. اعتراضهای خویی به گونه ای است که این را از وظایف روحانیت می داند که از مبارزه با رژیم پهلوی کوتاهی نکنند و از هیچگونه اقدامی فروگذار ننمایند و به اعتراض و مخالفت برخیزند.

وقایع سال 42

در سال 42 اما التهاب سیاسی بالا گرفت. آیت الله خمینی بازداشت شد و واقعه 15 خرداد رخ داد. آیت الله خویی نیز نسبت به این حوادث واکنش نشان داد. وی زبان به اعتراض گشود و اینچنین حکم کرد که: " نظر به اینکه دولت فعلی ایران برای پیشرفت مقاصد شوم خود که مخالف مقررات دینی اسلام است از هر گونه تعدّی و ظلم، از زدن و کشتن و زندان بردن آقایان علماء اعلام و طلاب علوم دینی و سایر طبقات مؤمنین مضایقه ندارد، بر هر فردی از افراد مسلمان در هر لباس و هر مقامی که باشند واجب است که از همکاری با این دولت خائن خودداری نمایند."[9] در پی این وقایع حتی آیت الله خویی در نجف اشرف اعلامیه ای صادر می کند و استفاده از قند و شکر را به جهت این که در انحصار دولت بود، تحریم کرد. ایشان با این وسیله می کوشید تا ضربه ای به اقتصاد دولت وارد کند. به همین جهت در بیت امام خمینی نیز چای و شربت داده نمی شده و از واردین با سرکه شیره پذیرایی می کرده اند.[10]

انتخابات دوره 21 مجلس شورای ملی از دیگر مواردی بود که اعتراض روحانیون را در پی داشت. مرحوم خویی نیز از مدافعان تحریم این انتخابات بود و شرکت در آن را بر نمی تابید. به تعبیر وی: "... با وضع فعلی چنانچه مجلس تشکیل شود از نظر شرع و قانون اساسی نیز از درجه اعتبار ساقط خواهد بود."[11]

آیت الله خویی در سال 42 از کوچکترین اتفاقی چشم نمی پوشید و اعتراضهای خود را بیان می کرد. در ماجرای دستگیری علمای آذربایجان هم ایشان زبان به انتقاد و اعتراض گشود و تلگرافی به آیت الله میلانی فرستاد و اعلام کرد که "... ما با استنکار این اعمال خلاف دین و عدالت از حضرتعالی انتظار داریم برای استخلاص این ذوات مقدس که گناهی جز دعوت به حق ندارند اقدام لازم نموده و نتیجه را اعلام فرمایید."[12] مرحوم خویی در این مورد به حضرات شریعتمداری، گلپایگانی و مرعشی نجفی نیز نامه هایی را نگاشت.[13] آیت الله خویی به دستگیر شدگان آذربایجان نیز نامه ای نوشت و به آنها گفت که: بازداشت آن جنابان در اثر دفاع از دین مبین و حق و عدالت موجب تأثر شدید گردید. پر واضح است که تحمل این مشقت منظور نظر ولی عصر ارواحنا فداه خواهد بود.

با روی کار آمدن حسنعلی منصور آیت الله خویی انتظار اصلاحاتی را از دولت وی می بُرد. آیت الله نامه ای به منصور نوشت و از دولت قبل انتقاد کرد و خواستار توقف در اقدامات جنجال برانگیز حکومت پهلوی شد. وی خطاب به نخست وزیر جدید گفت:"...دولت سابق به یک رشته اعمال اقدام نمود که تاریخ و ملت مسلمان ایران نتایج تلخ آنرا هرگز فراموش نخواهد نمود. اهانت به دین و مقدسات مذهب و علماء و روحانیون و فشار بر ملت در رأس برنامه بود. تذکرات ما مؤثر نشد. نتایج آن را که اهم آنها بدبینی و تنفر ملت از دولت بود بر جنابعالی مخفی نیست. امیدواریم جنابعالی اشتباهات را تدارک و الغاء قوانین مخالف اسلام را در رأس برنامه خود قرار دهید و آزادی ملت و حضرت آیت الله خمینی و آیت الله قمی را پیشنهاد می نماییم."[14] در این زمان دستگیری و تبعید آیت الله خمینی به ترکیه سبب تألم بسیار آیت الله خویی شده بود. نقل شده است که با شنیدن تبعید امام(ره)، آیت الله خویی به گریه افتاد به طوری که اشک هایش روی محاسنش سرازیر شده بود.[15] ایشان همچنین پس از دستگیری امام گفته بود که " من چند قطره خونی که دارم را به این انقلاب اهدا می کنم".[16]

حسنعلی منصور نیز نتوانسته بود توصیه های مرحوم خویی را جامه عمل بپوشاند. با روی کار آمدن امیر عباس هویدا، این بار نامه ای به وی نوشته شد. آیت الله خویی در آن نامه نیز تذکار داد که: " ما مکرر از باب ارشاد و نصیحت به دولت های سابق تذکر دادیم که مدت فشار و تعدّی محدود و عاقبت آن تاریک است زیرا شما بر ملتی حکومت می کنید که مسلمان و معتقد به قرآن است و برای قانونی که مخالف اسلام باشد ارزش قائل نیست... انتظار می رود با برطرف ساختن نفوذ صهیونیست و الغاء قوانین مخالف شریعت اسلام و ارجاع حضرت آیت الله خمینی عالم روحانیت و قلوب مسلمین جهان را مسرور سازید".[17] اما امیر عباس هویدا نیز نتوانست رضایت خاطر آیت الله خویی را جلب کند. مرحوم خویی سه ماه پس از این نامه، نامه ای دیگر نگاشت و خطاب به نخست وزیر وقت اعتراض کرد که "در ابتدای تصدی شما به مقام نخست وزیری در موضوع رفع تشنج و خاتمه دادن به وضع چند ساله اخیر که دولتهای دور از عقل و منطق آنرا بوجود آوردند و در اثر آن ملت مسلمان ایران به جرم دفاع از حیثیت و مقدسات خود با سر نیزه و زندان و شکنجه و قتل و تبعید روبرو شد، تلگرافاً تذکر دادیم متأسفانه شما نیز همان راه را پیمودید و از نصایح و ارشادات مقام روحانیت پند نگرفتید".[18] آیت الله خویی بار دیگر بر آزاد سازی زندانیان تأکید کرده و گفته بود: "هر چه زودتر زندانیان را آزاد و پریشانی ملت را جبران نمایید."

اعتراضهای آیت الله خویی به دستگاه حاکمه به گونه ای بود که دیگر روحانیون نیز، منش آیت الله خویی را الگو قرار می داده اند. آیت الله گرامی می گوید در ملاقاتی که در اولین تبعیدم با سرهنگ تاربی، رئیس ساواک قم که فردی بسیار هتاک بود داشتم، می گفت شما چرا چنین و چنان می کنید؟ من گفتم ما مقلّد بزرگان هستیم و آقای خویی نوشته اند که همکاری با این دولت گناه کبیره است.[19]

حکومت پهلوی با اینگونه اعتراضهای آیت الله خویی، به این نتیجه رسیده بود که وی فردی خطرناک برای حاکمیت است. ساواک در تحلیل این خطر برای حکومت ایران در گزارشی آورده بود که: "همانطور که سیاست دنیا بر دو قسمت شرق و غرب تقسیم شده، حوزه نجف هم به دو قسمت عرب و ایرانی منشعب گردیده، عربها مقلد و پیروی آقای حکیم و ایرانی ها مقلد و پیرو آقای خویی می باشند. تابعیت آقای حکیم فعلاً خطری برای ایران ندارد و مشغول مبارزه با حکومت عراق می باشند آنچه محقق است خطر احتمالی از ناحیه آقای خویی و اعوان ایشان می باشد. این جماعت افکار منحط و گمراه کننده ای دارند".[20] در این زمان، مرحوم خویی، همعنان با آیت الله خمینی قلمداد می شده است و خطر این دو برای حاکمیت پهلوی، مورد توجه بوده است. در اسناد ساواک که گزارشی از آبان ماه 1344 درج شده، خبر از همراهی آیت الله خویی با آیت الله خمینی می دهد به گونه ای که خویی از طرفداران آیت الله خمینی قلمداد شده است. [21] همچنین گفته شده است که آیت الله خویی نسبت به دیگر مراجع به آیت الله خمینی نزدیک تر است.[22]

رفته رفته اما اقدامات انقلابی و نامه های آتشین آیت الله خویی فروکش می کند. دیگر گزارشی هم اگر از ایشان در مخالفت با حاکمیت پهلوی عنوان شده است، به تندی و قوّت سالهای 41 تا 43 نیست. در سال 1348 بختیار به دیدار آیت الله خویی در نجف می رود، تنها اعتراضِ آیت الله این است که دیدار خصوصی را نمی پذیرد اما حضور وی را در معیّت افراد دیگری می پذیرند.[23] در آن دیدار هم اعتراضی به رفتارهای سیاسی حاکمیت پهلوی نمی شود. اینکه چه شد آیت الله خویی بعد از این فعالیتها و بیانیه های تند سیاسی، از اقداماتی اینچنینی خودداری کرد و کمتر به اعتراضهایی اقدام کرد به عواملی باز می گردد که در قسمتی دیگر از این بحث بدان خواهیم پرداخت. اما آنچه در این قسمت شایسته ی اعتناست، روابط آیت الله خمینی و مرحوم خویی است. همانگونه که رفتارهای سیاسی و اعتراضهای خویی رفته رفته فروکش کرد، میانه ی آیت الله و امام هم دچار تحولاتی شد. گزارش می شود که آیت الله خویی از اقدامات آیت الله خمینی ناراضی است. ساواک در سال 1350 گزارش می دهد که خویی از اقدامات ضد ایرانی خمینی ناراضی است.[24] روابط خویی و خمینی اما فراز و فرودهایی از سر گذرانده بود که در بخش بعد بدان خواهیم پرداخت...

پی نوشتها



[1] اسناد انقلاب اسلامی، حمید روحانی، ج اول، ص21

[2] اسناد انقلاب اسلامی، ج اول،حمید روحانی، ص24

[3] اسناد انقلاب اسلامی، ج اول، حمید روحانی، ص49

[4] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، ص132

[5] اسناد انقلاب اسلامی،ج اول،حمید روحانی، ص60

[6] اسناد انقلاب اسلامی،ج اول، حمید روحانی، صص65-66

[7] اسناد انقلاب اسلامی، حمید روحانی

[8]اسناد انقلاب اسلامی، ج اول، صص83-85

[9] اسناد انقلاب اسلامی، ج اول، ص107

[10] خاطرات آیت الله طاهری خرم ابادی، صص249-250

[11] اسناد انقلاب اسلامی، ص149

[12]اسناد انقلاب اسلامی، ص172

[13] همان، ص182

[14] اسناد انقلاب اسلامی، ص193

[15] خاطرات آیت الله سید جعفر کریمی، ص89

[16] خاطرات حجه الاسلام پور هادی، ص165

[17] اسناد انقلاب اسلامی، ص228

[18] اسناد انقلاب اسلامی، ص230

[19] خاطرات آیت الله محمد علی گرامی، ص238

[20] امام خمینی در آینه اسناد،ج9، ص230

[21] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص254

[22] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص267

[23]امام خمینی در آینه اسناد، ج12، ص468

[24] امام خمینی در آینه اسناد،ج9، ص30




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 156 ،

شاید پیام تسلیت رهبری به مناسبت درگذشت آیت الله محمد مهدی آصفی، قرابتی با پیام امام خمینی (ره) به مناسبت شهادت محمد باقر صدر داشت. آصفی "فقیه نواندیش" نامیده شد و محمد باقر صدر "متفکر اسلامی" لقب گرفت. آیت الله آصفی سالها با محمد باقر صدر هم مشرب بود. وی در مورد مراوده‌اش با صدر گفته بود که: "من بیشتر از افکار ایشان استفاده کردم و چندان توفیق حضور در درسهای ایشان را پیدا نکردم، اما خود را به شدت تحت تاثیر اندیشه‌های شهید صدر می‌دانم".[1]

آصفی که به تعبیر خود، به شدت تحت تاثیر شهید صدر بود، با تأسیس حزب الدعوه نیز در کنار محمد باقر صدر قرار گرفت و از اعضای رهبری این حزب شد. حکومت صدام اما به اخراج ایرانیان مقیم عراق پرداخت. آصفی نیز از این واقعه در امان نماند و در سال 1349 از عراق اخراج شد و سالها در کویت و ایران به سر برد. در پاییز 1357 حزب الدعوه بیانیه‌ای متشر کرد و حمایت خود را از انقلاب اسلامی ایران اعلام داشت. محمد مهدی آصفی نیز به نمایندگی از این حزب به پاریس رفت و ضمن دیدار با امام خمینی (ره) پشتیبانی حزب از ایشان را به اطلاع وی رساند.

حکومت صدام اما روند سرکوب حزب الدعوه را شدت بخشید و اعضای آن را دستگیر کرد. صدها تن از آنان به اعدام محکوم شدند. در چنین اوضاعی حزب الدعوه مرکز فعالیت خود را به ایران منتقل کرد و آصفی در تابستان 58 به ایران آمد. وی پس از سقوط صدام به عراق بازگشت. آصفی پس از این بود که با حکم رهبری به عنوان نماینده ایشان در نجف اشرف حضور داشت.

آیت الله آصفی اگرچه مدتها در حزب الدعوه مجاهدت کرد و با مشی سیاسی هم قرابتی یافته بود، اما دل در گرو مباحث علمی داشت. زمانی که آیت الله میرزا هاشم آملی کتاب "ملکیه الارض فی الاسلام" را از ایشان خوانده بود بر دانش او صحه نهاد و اجازه اجتهاد وی را صادر کرد. آصفی البته کتب دیگری نیز نگاشت و دغدغه‌های خود را به رشته تحریر در آورد. وی به تحقق اندیشه‌های اسلامی در جهان کنونی می‌اندیشید. کتاب "دنیای اسلام و تهاجم فرهنگی غرب" را به همین منظور نگاشت. آصفی اگرچه درس خوانده حوزه بود اما محیط دانشگاهی بغداد را نیز تجربه کرد. شاید از همین روی بود که به اندیشه‌های مغرب زمینیان نیز عطف عنانی می‌ورزید. وی در نقد نظامهای سرمایه‌داری بر این نکته انگشت تأکید می‌نهاد که: "کسانی که از این نظام دفاع می‌کنند، همیشه از حامیان داغ آزادی جامعه بوده‌اند و به همین دلیل هم به نظام سرمایه‌داری ایمان داشته‌اند..."، اما در نظر آصفی این آزادی همگانی به محدودیت قشر زحمتکش جامعه می‌انجامد، چرا که "...اقلیت سرمایه‌دار جامعه با داشتن همه‌گونه قدرت، به سادگی می‌توانند از آزادی خود به نحو نامحدودی استفاده کنند و اکثریت جامعه که هیچگونه قدرت و ثروتی ندارند هیچ فرصتی برای بهره‌برداری از آزادی خود به دست نمی‌آورند."[3] از اینجاست که آصفی به این نتیجه می‌رسد که پاره‌ای از اندیشه‌های دوران معاصر، تنها رنگ و لعاب نیکی دارند اما در مقام تحقق، کمتر گرهی را می‌گشایند. وی در مقاله "واقع نگری در شریعت اسلامی" بر این مهم اشاره کرد که برخی از قوانین و اندیشه‌ها چنان دلربایی می‌کنند که گویی هیچ خلل و خرده‌ای بر آن روا نیست و هیچ انتقادی نمی‌تواند آن را از پای در آورد؛ در حالی که این قوانین و ایده‌ها در متن اجتماع و در مواجهه با واقعیتهای زندگی چنان سر خم می‌کنند که هیچ امید رحمتی بدانها نیست. به تعبیر آصفی: "...در انجیل می‌خوانید که اگر کسی به جانب چپ شما طپانچه‌ای نواخت، جانب راست خود را هم به او عرضه کنید و چنانچه کسی ردای شما را ربود، قبای خود را هم به او بدهید. بی گمان این قانون دورنمایی زیبا دارد و از آفاق بلند محبت و نوع دوستی حکایتها می‌کند، اما باید دید که این دورنمایی با همه زیبایی که دارد، تا چه اندازه صلاحیتی برای اجرا در اوضاع آشفته اجتماعی را دارد؟ اسلام می‌فرماید: "و لکم فی القصاص حیات یا اولی الالباب" و همه این زیبایی و جمال و دورنمای مهر و انسانیت را که انجیل مورد نظر می‌گیرد فدای واقعیت اجتماعی می‌کند".[4]

آصفی دل نگران غربت اسلام بود. وی مقاله مبسوطی نگاشت و این حدیث نبوی را به بحث گذاشت که الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغربا. وی دو معنا از غربت را برای اسلام نشان داد و بر این باور بود که غربتی در امروزِ اسلام رخ داده که چونان غربت اسلام در آغازین روزهای دعوت است. وی غربت ابتدایی اسلام را از کمی طرفداران می‌دانست و غربت دوم را از ضعف مسلمانانِ امروز.[5] جهد آصفی بر آن بود تا این غربت رنگ ببازد و بار دیگر اسلام فراگیر شود و دلربایی کند.

وی یکی از مشکلات امروز جهان اسلام را نزاعهای بی‌حاصل میان فرقه‌های مختلف اسلامی می‌دانست. از همین روی بود که طرحی را ارائه داد و بر اساس آن، منظومه منسجمی از راهکارها برای حل اختلاف میان جهان تشیع و تسنن را ترسیم کرد.[6] وی همچنین بر اساس قاعده "الزام و التزام" به همزیستی مسالمت آمیز میان ادیان حکم می‌کرد.[7]

آصفی از آن دست محققان و پژوهشگران دینی بود که بر این باورند بر اساس همین فقه موجود نیز می‌توان به زیست عقلانی و مشی مسلمانی در جهان معاصر ادامه داد و بهداشت روانی حاصل آورد. وی معتقد بود که روانشناسیهایی که امروزه طرح می‌شود، دایره‌ای محدود دارد و آدمی را به مقصد حقیقی نمی‌رساند؛ در حالی که اولین بار در قرآن کریم به رابطه انسان با خود اشاره شده و بدان ارزش والایی نهاده و آدمی را به زوایای مختلف این مهم آگاه کرده است.[8] با همین رویکردِ آصفی بود که آیت الله سبحانی در وصف وی می‌گوید: "آراء و نظریات او ضامن مدیریت جامعه امروز است، ولی از حد کتاب و سنت و اجماع فقیهان بیرون نمی‌رود و سیمای روشنی از چکیده فقه پویاست". همه‌ی این عبارات را اما می‌توان در این تعبیر خلاصه کرد که: محمد مهدی آصفی یک فقیه نواندیش بود. روحش شاد.



[1] نشریه شاهد یاران، شهید صدر و نیازهای زمان، گفتگو با محمد مهدی آصفی، ش18، اردیبهشت 1386

[3] مشکلات سیستم سرمایه داری،درسهایی از مکتب اسلام، سال چهاردهم، آبان 1352، ش11

[4] واقع بینی در شریعت اسلام، مجله پیک اسلام، ش اول، دی ماه 1341

[5] غربت و اغتراب، علوم حدیث، ش اول

[6] طرح وحدت اسلامی، مجله اندیشه تقریب، ش12، 1386

[7] همزیستی فقهی مذاهب و ادیان بر اساس قاعده الزام و التزام، مجله فقه اهل بیت، ش2، 1374

[8] رابطه انسان و خود، مجله حوزه و دانشگاه، ش13، 1376




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 152 ،

گزارشهای اولیه از مواجهه آیت الله خویی و امام خمینی نشان می دهد که این دو روابط حسنه ای داشته اند. اگر مشکلاتی میان دیگر مراجع وجود دارد اما میان این دو صفا و صمیمیتی حاکم است. زمانی که آیت الله خمینی به نجف تبعید می شود به دیدار مراجع می رود. اگر چه دیدار با آیت الله حکیم به مباحثی انجامید که نشان از اختلاف دیدگاههای این دو می داد؛ اما دیدار با آیت الله خویی به نیکی برگزار شد. آیت الله رسولی محلاتی که در این دیدارها امام خمینی(ره) را همراهی می کرده است می گوید: " از منزل مرحوم آیت الله حکیم که بیرون آمدیم به منزل آیت الله خویی رفتیم. بین راه به امام عرض کردم که به خاطر اطلاعیه های خوبی که آیت الله خویی در حمایت از نهضت داده اند، جای دارد از ایشان تشکر ویژه ای به عمل آورید. امام هم پذیرفتند و با بیان شیوای خود به خاطر مجموع کارهایی که آیت الله خویی در نجف، به حمایت از نهضت اسلامی انجام داده بودند، از ایشان تشکر کردند. این مجلس مجلس خوبی بود و مرحوم آیت الله خویی با رویی خوش برخورد نمود و از صحبتهای امام ابراز خرسندی کردند".[1]

در این میان اما عده ای بر آن بودند تا میان این دو مرجع اختلاف افکنی کنند، اما با درایت حضرات خمینی و خویی، اختلافاتی بروز نمی کرده است. آیت الله مسعودی خمینی خاطره ای نقل می کند به این مضمون که عده ای می خواسته اند میان این دو مرجع، اختلافاتی ایجاد کنند اما برخوردهای این دو به گونه ای بوده که مانع از سوء استفاده دیگران می شده است: ".. شنیدم که چند نفر از فریب خوردگان به انگیزه خراب کردن چهره حضرت امام، حدود سه چهار هزار دینار به عنوان وجوهات شرعی برای امام می آورند. بعد از چند روز مجدداً مراجعه می کنند و می گویند "آقا اشتباهی به وجود آمده است، وجوهی که باید به آقای خویی بدهیم را اشتباهاً به شما داده ایم، شما لطف کنید و آن را به ما مسترد کنید." حضرت امام بی درنگ بر می خیزند و وجه مزبور را باز می گردانند و حدود یک ربع از مقام و منزلت آقای خویی تعریف می کنند و از ایشان به عنوان یکی از استوانه های علمی یاد می کنند و می گویند: این مقدار وجه که قابل ایشان را ندارد. تمام وجوهی که برای من می آورند، در اختیار ایشان است! ما شاگردان ایشان هستیم و مانند آن. این برخورد حضرت امام مانند بمب در نجف صدا می کند...".[2] در آستانه انقلاب اسلامی نیز نامه هایی به آیت الله خویی نوشته می شد تا میان ایشان و آیت الله خمینی اختلاف افکنی کند. در یکی از این نامه ها که از قم به نجف نوشته شد، آمده بود که: بیانات آقای خمینی در مسجد شیخ و اعلامیه و نواری که در قم منتشر است غیر از این که باعث شده عده ای هدف گلوله قرار گرفته و عده ای دیگر زندانی و تبعید شوند نتیجه دیگری نداشته و نخواهد داشت. قبل از این واقعه دولت نسبت به زندانیان ارفاق و عده ای را مرخص و قرار بود سایرین را نیز تا عید نوروز مرخص نماید؛ اما مجدداً شروع به سختگیری نموده، حتی ملاقات زندانیان را فقط 3 دقیقه مجاز اعلام کردند."[3] ساواک اما در تحلیل این نامه گفته است که اینگونه نامه ها نه تنها ثمری ندارد بلکه نتایج عکس به همراه دارد و روابط خویی و خمینی را صمیمی تر می کند.

اگر چه در برخی موارد اختلافات عقیدتی و اندیشه ای میان خمینی و خویی وجود داشته است، اما این دو می کوشیدند تا این اختلاف رای سبب سوء استفاده دیگران نشود. این دو می کوشیدند تا حرمتها شکسته نشود و اختلاف میان دو مرجع، دستاویزی برای دیگران قرار نگیرد. گفته می شود که یکی از مریدان و اطرافیان آیت الله خویی که اغلب در خدمت ایشان بوده نسبت به امام(ره) نظر منفی داشته است. وی به محضر آیت الله خویی می رسد و می گوید که آقا اگر اجازه بدهید، می خواهم کمی برای شما از علم رجال بگویم. آیت الله خویی در می یابد که منظور از تعبیر علم رجال منفی بافی و غیبت از امام خمینی است. با اینکه کسی هم حضور نداشته است، اجازه نمی دهد و با صراحت می گوید نه! لازم نیست.[4] آیت الله خویی نمی گذاشته است تا دیگران، روابط میان ایشان و آیت الله خمینی را دستخوش تغییر کنند و میان این دو تفرقه افکنی کنند. خویی حتی در موقعی که فعالیتهای سیاسی خود را کاهش داده بود، از اختلاف نظر سیاسی خود با آیت الله خمینی با متولیان امور سیاسی سخنی نمی گفت. زمانی که شریف امامی به نجف رفته و قصد می کند تا به بیت آیت الله خویی برود، آیت الله وی را به حضور نمی پذیرد. شریف امامی می گوید که مسأله ای دارم و می خواهم در خصوص سیاست ایران صحبت کنم، آقای خویی پاسخ می دهد که ما را همان است که آقای خمینی می فرمایند.[5]

وقتی که شایعه اعدام امام خمینی فراگیر شده بود هم آیت الله خویی به همراه آیت الله شاهرودی نزد آیت الله حکیم می روند و از ایشان می خواهند تا الساعه اقدامی کند.[6] پس از پیروزی انقلاب هم گزارشها حاکی از روابط مسالمت جویانه این دو است. در مجلسی که جمع کوچکی از فضلای معتمد نزد آیت الله خویی حضور داشته اند یک نفر از حاضرین نقل می کند که چندی است در ایران مسأله جدیدی رسم شده است. ایشان در جواب می گوید چه رسم شده است؟ آن طلبه می گوید: رسم انداخته اند که بعد از نمازها بگویند: خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار، از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزا". آیت الله خویی می گوید: خوب چه اشکالی دارد؟ یکی از حاضرین می گوید (احتمالا) نوعی بدعت بعد از نماز در تعقیبات نماز ایجاد شده و در جواب ایشان می گوید: دعاست و بدعت نیست....یک نفر از حاضرین می گوید: بنابراین شما این امر را صحیح می دانید؟ آیت الله خویی می فرمایند: بلکه واجب می دانم".[7]

حجه الاسلام بنابی از روابط صمیمانه آیت الله خمینی و مرحوم خویی در اوایل سخن می گوید و اینکه وقتی امام از ترکیه به عراق تبعید شد، آیت الله خویی هیأتی را به نمایندگی از سوی خود به همراه صدها طلبه جوان برای دیدن امام و استقبال از ایشان به کاظمین فرستاد و روابط این دو بزرگوار در نجف هم در اوایل بسیار خوب بود. وی اما اذعان می کند که: خدا لعنت کند کسانی را که به خاطر دنیای خود، در این برهه سعی نمودند روابط حسنه ی ایشان را با امام به هم بزنند و تیره نمایند و تا حدودی هم سردی ایجاد کردند.[8] باری همانگونه که حجه الاسلام بنابی نیز می گوید، در پاره ای موارد نیز میان حضرات خمینی و خویی اختلافاتی ایجاد شد که طرفداران به آن دامن زدند.

ساواک در سال 47 گزارش داد که باطناً بین آیت الله خمینی و خویی اختلافات شدیدی به وجود آمده... اگر چه ظاهراً با آقای خمینی اختلاف سلیقه دارند، ولی به علت اینکه آقای خمینی حقوق ماهیانه هفتاد درصد محصلین علوم دینی حوزه های علمیه نجف، کربلا، کاظمین، سامرا و همچنین شهریه اکثر طلاب شهرستانهای قم، مشهد و تهران را مرتباً و به موقع پرداخت می نماید، از مشارالیه حمیات می کند.[9] گزارش ساواک اگر چه مغرضانه به نظر می رسد، اما اختلافاتی میان مرحوم خویی و آیت الله خمینی نیز به وجود آمده بود. روابط این دو به نحو حسنه ای باقی نماند و اختلافاتی درگرفت. اختلافات هم بیشتر رنگ و بوی مسائل سیاسی داشت و کدورتهایی را میان این دو ایجاد کرده بود. مباحثه ای که میان مرحوم خویی و امام خمینی در نجف بر سر مسائل سیاسی درگرفته بود میان طلاب حوزه زبان به زبان می گشت و حتی بحثهای حوزوی تحت الشعاع آن قرار گرفته بود. [10]

آیت الله خاتم یزدی می گوید: امام خمینی در چند مورد به گلایه از آیت الله خویی پرداختند. مورد اول ملاقات ایشان با فرح همسر محمد رضا پهلوی مربوط می شد که حضرت امام ضمن بازگو کردن این قضیه برای ما که در پاریس در خدمتش بودیم آن را کار چندان درستی ندانست. مورد دوم نیز درباره یکی از جوانان انقلابی اهل قم بود که برادرش در حین تظاهرات در دانشگاه کشته شده بود و ایشان ضمن تشرف به نجف اشرف خدمت آقای خویی رفته وماجرای شهادت برادرش را بوسیله مزدوران رژیم بیان کرده اما آقای خویی به جای تجلیل از آن شهید و تسلیت به ایشان گفته بود: برادرت چرا با دست خالی به مقابله با توپ و تانک و سربازان تا دندان مسلح شاه رفته است؟ آدم عاقل که به چنین کاری دست نمی زند. به هر حال این شخص برادر شهید شده، در سفری که به فرانسه آمد و با امام ملاقات کرد، ما وقع را به اطلاع ایشان رساند که باعث ناراحتی و تکدر خاطر شدید معظم له گردید، به همین جهت در اعتراض به آقای خویی فرمود: اگر واقعاً تصور شما این است که فردی بر اساس اعتقاد و عقیده اش به اسلام، مقابل گلوله دشمن قرار گرفته و به شهادت رسیده، کار ناصوابی انجام داده است، حداقل انتظار این بود که شما تصورتان را، آن هم به این صورت برای برادر شهید بازگو نکنید".[11]

در موارد دیگری هم بود که آیت الله خمینی، رفتارهای مرحوم خویی را نمی پسندید و اعتراض می کرد. زمانی که دستگاه حاکم عراق، یکی از وزرای خود را به نزد آیت الله خویی می فرستد و اجازه ملاقات می گیرد نیز آیت الله خمینی، رفتار آیت الله خویی را نمی پسندد. عمید زنجانی ماجرا را اینگونه توضیح می دهد: "دستگاه حاکم عراق وزیری داشت ... او را به نجف فرستادند تا آقایان را ببینند و برای ملاقات با رئیس جمهور عراق جهت شکستن صولت آقای حکیم آماده کنند. وی چون در دوران جوانی اش با آقای خویی رفاقت داشت، به منزل آقای خویی رفته بود. دستگاه حکومتی آقای خویی را برای این ملاقات آماده کرده بود و آقای خویی وعده داده بود ملاقاتی در صحن با رئیس جمهوری داشته باشد... در بیت آقای خویی خیلی جا انداخته بودند. اطرافیان آقای خویی به این فکر افتاده بودند که وی در این شرایط می تواند جایگزین آقای حکیم شود تا به این طریق مرجعیت مطلق برای آقای خویی فراهم گردد. نمی دانم این فکر از طرف آقای خویی بود و یا اطرافیان او این فکر را کرده بودند که اگر بتوانند امام را راضی کنند که امام هم در این ملاقات باشد. اینها بین خودشان فکر کرده بودند و به این نتیجه رسیده بودند که بیایند و از طریق من مسأله را به امام منتقل کنند.... امام یک لبخندی زد و بعد هم یک قیافه خیلی جدی و آمرانه ای گرفت و فرمود که نه تنها من این ملاقات را نمی پسندم بلکه ملاقات هم نمی کنم چون تا حالا با هیچ کس از اینها ملاقات نکرده ام و بعد سه بار این کلمه را تکرار کرد و فرمود الان رئیس حوزه آقای حکیم است و آقای خویی هم باید رعایت کنند".[12] آیت الله خمینی، رفتار مرحوم خویی را نپسندیده و اذعان داشته بود که ایشان می باید شأن و منزلت مرجعیت را نگه دارد و در اعمالی که بر عهده یک زعیم است مداخله نکند.

در این مقطع ارتباط خمینی و خویی به گونه ای بوده که مسئول ساواک در گزارش خود به اختلاف میان این دو اشاره می کند و ابراز می دارد که می توان با تکیه بر آیت الله خویی اهداف خود را پیش برد. تحلیلگر ساواک اینگونه می گوید: اگر امرای ارتش و یا شخصیتهای بلند پایه مملکت بروند پیش آیت الله سید ابوالقاسم خویی - که از علمای طراز اول جهان شیعه است و نکته قابل توجه آنکه او هیچ اقدامی علیه دولت ایران نکرده و نیز من کاملاً اطلاع دارم که با آیت الله خمینی اختلاف سلیقه دارد و مریدان او با خمینی هم اختلاف دارند و مسلّم است که بیشتر آخوندهای ایران بخصوص آنهایی که اهل فضل و دانش هستند با آیت الله خویی بسیار خوبند- بسیار جالب خواهد شد که او را با افتخار تمام به ایران دعوت کنند و مقامات عالیرتبه ایران پیش او بروند، بخصوص امرای ارتش به او قول بدهند که با قوانین اسلامی مخالفت نمی شود. ما آنچه خواست مراجع عالیقدر شیعه هست انجام خواهیم داد. ضمناً به آیت الله خویی بگویند و او را تفهیم کنند که آیت الله خمینی حاد و تند است و غیر مستقیم استقلال را به خطر انداخته او معتقد است که حکومت جمهوری اسلامی تشکیل شود. کدام کشور جمهوری در دنیا وجود دارد که به اصطلاح خفقان و اختناق نیست و مردم آن آزادی کامل دارند.... بالأخره اگر آنها نظر آیت الله خویی را جلب کنند و از او کمک بخواهند، کمک به خاموش کردن آشوب ایران است؛ حتی اگر زمینه را فراهم سازند که شاهنشاه آریا مهر با او ملاقات کند بهتر خواهد بود".[13] این گزارش نشان از اختلاف دیدگاه خمینی و خویی می دهد. این دو اگر چه در بسیاری مواقع مسالمت جویانه و مهربانانه با هم مواجه شدند اما در پاره ای موارد نیز کج خلقیهایی نسبت به هم روا داشتند. شاید رفتار اطرافیان این دو یکی از عوامل برجسته سازی اختلافات حضرات خمینی و خویی بود. در بخش بعد به اختلاف میان طرفداران این دو مرجع خواهیم پرداخت.

پی نوشتها



[1] خاطرات آیت الله سید هاشم رسولی محلاتی، ص94

[2] خاطرات آیت الله مسعودی خمینی، صص310-311

[3] امام خمینی در آینه اسناد، ج10، صص372-373

[4] خاطرات حجه الاسلام شیخ عبدالحمید بنابی، ص113

[5] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، ج16ص462

[6] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص167

[7] نقل از بولتن مجلس اعلای انقلاب اسلامی، توسط آیت الله شیخ علی اکبر برهان، خاطرات و مبارزات آیت الله سید عبدالهادی شاهرودی، صص171-172

[8] خاطرات شیخ عبدالحمید بنابی، صص112-113

[9] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص461

[10] خاطرات محمد یزدی، ص179

[11] خاطرات آیت الله خاتم یزدی، صص137-138

[12] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، صص111-115

[13] اسناد انقلاب اسلامی،ج4، ص109




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 157 ،

منش انقلابی آیت الله خمینی و طرفداران ایشان، مطابق با سلوک سیاسی آیت الله خویی و همفکرانش نبود. برخی از حامیان امام خمینی البته برای سرپوش گذاشتن بر فعالیتهای سیاسی خود، به درس آیت الله خویی نیز می رفتند. حجه الاسلام محمود دعایی از آن جمله افراد بود. وی می گوید: "من به عنوان طلبه ای که علاقمند به امام است و تازه به محیط وارد شده است با بیت و بیرونی امام ارتباط داشتم و درسهایی را که در قم خوانده بودم مرور می کردم. البته در درس خارج اصول آقای خویی و مراجع دیگر هم به جهت سرپوش گذاشتن بر فعالیتهای خودم و این که مشخص نشود فرد تندی هستم، گاهی شرکت می کردم.."[1]

آنچنان که از این خاطره نیز مشخص است، میان منش سیاسی این دو مرجع تفاوتی وجود داشته، که درس مرحوم خویی مورد حساسیت واقع نمی شده است. آیت الله خویی اگر چه در اوج حوادث سیاسی در سالهاس 41 تا 43 بیانیه هایی را صادر کرده و مشی مبارزاتی را پیشه ساخته بود، اما عدم اقبال او به فعالیتهای سیاسی، مخالفتهایی را از جانب روحانیون انقلابی به همراه آورد. این اختلافات به تنش میان طرفداران آیت الله خمینی و مرحوم خویی نیز منجر می شد.عمید زنجانی در این خصوص می گوید: "...من دقیقاً الان در خاطرم نیست که از چه تاریخی یک مرتبه یک تغییر رویّه ای در بیت آقای خویی بوجود آمد و کم کم اطرافیان آقای خویی از جمله بعضی از فرزندان ایشان شروع به بدگویی از نهضت و بی مهری نسبت به امام کردند و اعلامیه ها قطع شد. این مسأله مطرح شد که چطور این نهضت فقط فایده اش برای امام امّت است و تنها مقلّدین و علاقمندان ایشان زیاد می شوند؛ بقیه هم در این نهضت سهیم هستند و می گفتند اگر نهضت برای اسلام است چطور فقط ثمره و آثارش برای یک نفر است."[2] عمید زنجانی سپس از دیدار خود با آیت الله خویی سخن می گوید و از اعتراضی که نسبت به طرفداران آیت الله داشته پرده بر می دارد "...چند مورد هم ما رفتیم خدمت آیت الله خویی و گلایه کردیم و از برخی از اطرافیان ایشان شکوه نمودیم. حتی یکی از منصوبین به ایشان در مدرسه آیت الله بروجردی نجف اهانتی به امام کرد و این اهانت را ما به آقای خویی انتقال دادیم؛ آقای خویی تنها به این اکتفا کرد و گفت که خوب به امام صادق(ع) هم دروغ می گفتند و من نمی توانم جلو آقایان را بگیرم. عرض کردیم که بالأخره شما نهی بفرمایید نهی شما منعکس می شود و لااقل فضلا و طلاب نجف متوجه می شوند که این حرف، حرف شخصی آن آقا است، نه اینکه آن آقا چون وابسته به شما ست حرفش انتصاب به شما داشته باشد. البته آقای خویی این کار را کرده بود و آن آقا را خواسته و توبیخ کرده بود، که همین توبیخ برای ما مسأله ای شد و نسبت به من و دوستانم هم کارشکنی های زیادی می شد."[3]

اختلاف میان طرفداران خمینی و خویی به گونه ای بود که برگزاری مراسمهای مذهبی نیز از جانب هوارادان این دو به تنش کشیده می شد. در مرداد ماه 1351 که مصادف بود با سالروز ولادت حضرت فاطمه(س)، قرار بود که جشنی در مدرسه علمیه سامره برگزار شود. در این جشن طلاب 3 مرجع تقلید آیت الله خویی، شاهرودی و خمینی شرکت داشتند. قبل از شروع جشن طرفداران خمینی تکلیف نمودند که باید در این مجلس علیه حکومت ایران به شدت و مفصلاً سخنرانی گردد. این امر با مخالفت طرفداران خویی و شاهرودی قرار گرفت چرا که آنها معتقد بودند که جشن به خاطر ولادت حضرت فاطمه (س) برگزار می شود و جشن مذهبی است نه میتینگ سیاسی. در نتیجه زد و خورد در میان آنها رخ می دهد.[4] گزارش دیگری حاکی است که در مراسم بزرگداشت آیت الله سعیدی نیز میان طرفداران حضرات خویی و خمینی تنش بوجود می آید و از ادامه برپایی مراسم جلوگیری می شود. [5] این نزاعها تنها در ایران نبود. در اسناد ساواک گزارش می شود که در عراق میان طرفداران آیت الله خویی و خمینی شدیداً اختلاف افتاده است.[6] آیت الله گرامی می گوید: "شنیدم برخی از علاقمندان آقای خویی به دکان کسبه می رفتند و بدگویی امام را کرده، می گفتند امام وابسته به خارج است".[7]

دعوای طرفداران خمینی و خویی به گونه ای بوده که جمعی از پیشنمازان طرفدار آیت الله خویی در تهران نامه ای به آیت الله خمینی می نویسند و از روحانیون طرفدار وی شکایت می کنند. در این نامه نوشته بودند که این افراد عده ای جوان ناپخته و بعضی نیز عیاشی هستند و به همه مراجع جز شما توهین می کنند، این که وضع نشد. آیت الله خمینی جواب می دهد که من نمی خواهم کسی برای ترویج من فعالیت کند. من شاید تا دو سال دیگر زنده نباشم برای چه اهل منبر به نفع من فعالیت می کنند؟ اگر به دیگران توهین شود من راضی نیستم.[8]

اعتراض انقلابیون بر سر سکوت سیاسی آیت الله خویی بود. آنها بر آیت الله خرده می گرفتند که چرا سابقاً انقلابیون را همراهی می کرده اما به مرور از حمایتهای خود کوتاهی ورزیده است؟ حمید روحانی از روحانیون طرفدار آیت الله خمینی بر آیت الله خویی اعتراض می کند که " آیت الله خویی که در سال 1342 پیام داده بود که نهال اسلام رو به خشکی است و احتیاج به خون دارد و من خونم را در این راه اهدا می کنم، اما روز دیگر خون شهیدان را پایمال کرده به شاه انگشتر می دادند".[9]

پس از درگذشت آیت الله حکیم اما اختلافات بیشتری میان حامیان خویی و خمینی بروز می کند. مرحوم امام و آیت الله خویی شاخص نجف در آن زمان بودند. اختلافات در این مقطع به گونه ای بوده که برخی از وابستگان به این دو حتی قهر کرده و مهاجرت می کنند. پسر آقا شیخ نصرالله خلخالی قهر کرده و مدتی به سوریه یا نجف رفته بود. جدال بر سر مرجعیت آیت الله خویی و خمینی در میان طرفداران ایشان بالا گرفته بود. حمید روحانی که از مدافعان مرجعیت آیت الله خمینی بوده، بر حامیان خویی طعن می زند. وی ماجرای جدال بر سر مرجعیت خمینی و خویی را اینگونه گزارش داده است: "...روحانی نماها و پیش نمازهای نامتعهد که طی چند نشست تصمیم گرفتند مردم را به ظاهر در برگزیدن خویی یا خمینی برای تقلید آزاد بگذارند و با تاکتیک هایی زمینه را جهت مرجعیت عامه ی خویی و عقب زدن امام، هموار سازند یکباره خود را در برابر گرایش سیل آسای مردم به سوی امام یافتند و نیز در برابر موضع قاطع، صریح و انقلابی علمای مجاهد و متعهد درباره مرجعیت جهان شمول امام غافلگیر شدند و دریافتند که تمام رشته ها پنبه شده و نقشه ها نقش بر آب گردیده است. اینجا بود که به طور ناگهانی و شتابزدگی بر آن شدند که راه علاجی را برای شکست توطئه خود بیابند و از آنجا که فرصت را برای تشکیل جلسه مجدد کوتاه می دیدند طی تماس تلفنی به یکدیگر گوشزد کردند که به جای اختیار دادن به مردم در برگزیدن خویی یا خمینی آقای خویی را رسماً اعلم معرفی کنند. در غیر این صورت کار از کار می گذرد و ملت به سویی می رود که به نظر آنان نباید برود. از این رو آنها که تا دیروز آقایان خویی و خمینی را از نظر مراتب علمی، پرهیزکاری و دیگر شرایط رهبری مساوی می دیدند، یکباره خواب نما شدند که آقای خویی اعلم است و به طور مشخص باید از او تقلید کرد".

حمید روحانی سپس اضافه می کند که : "نکته جالب توجه اینکه پیش نمازهای تهران که نخست آقایان خویی و خمینی را از نظر داشتن شرایط مرجعیت مساوی می دانستند و تقلید از یکی از آن دو را مجزی اعلام می کرد و سپس یکباره به اعلمیت آقای خویی رای داد، در پاسخ این پرسش که چگونه در ظرف چند روز، نظر شما به طور ناگهانی تغییر یافت، پاسخ داد: ما اول برای احترام آقای خمینی هر دو را مساوی اعلام کردیم اما وقتی دیدیم هواداران آقای خمینی در قم و تهران به اعلمیت او رأی دادند و آقای خویی را اصلاً به حساب نیاوردند، ما هم علی رغم آنها آقای خویی را اعلم معرفی کردیم! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"[10]. حمید روحانی با ذکر این خاطره بر آن است که اعلمیت آیت الله خویی و رجوع برخی از مقلدین به ایشان، عواملی غیر علمی داشته و لجاجت و درگیریهایی که میان طرفداران این دو پیش آمده، سبب ساز رجوع به آیت الله خویی شده است. وی بر این باور است که حزب الدعوه عراق نیز به دلیل آنکه آنروز با امام خمینی حقد و کینه ویژه ای داشته است، مرجعیت آیت الله خویی را می پذیرد و عناصری از اعضاء و هواداران حزب را برای تبلیغات به نفع خویی به کشورهای مختلف گسیل می دارد[11].

عبدالمجید معادیخواه نیز از اختلاف دیدگاهها میان طرفداران آیت الله خمینی و مرحوم خویی یاد می کند. وی می گوید در مسجد جامع سیرجان طرفداران آیت الله خویی حضور داشتند که با شعار سیاست گریزی، در تقابل با جنبش اسلامی قرار داشتند.[12] این تقابل در دیگر مساجد و اماکن مذهبی نیز وجود داشته است. تمایز در مشی سیاسی طرفداران خمینی و خویی امری بدیهی به نظر می رسیده است. حجه الاسلام مهدی طاهری خرم آبادی در بیان خاطره ای از ارتباط میان دو تن از روحانیون یاد می کند که یکی از طرفدران خمینی بوده و دیگری از مشی خویی تبعیت می کرده است." شهید آیت الله دستغیب در قم مهمان سید احمد فهری بود. مرحوم دستغیب هم عالمی معروف و مجتهدی عارف بود و هم شخصیتی انقلابی و طرفدار و نماینده امام. البته سید احمد فهری وکیل آیت الله خویی بود و انقلابی نبود. آنچه آن دو را به هم متصل و نزدیک می کرد، جنبه عرفانی شخصیت آن دو بود".[13]

اختلاف طرفدران آیت الله خویی و امام خمینی در جایی دیگر اینگونه گزارش شده است: "...آقا سید محمد شیرازی در آن زمان یک پایگاه و پناهگاه برای طلابی بود که در جهت امام و نهضت گام بر می داشتند، به همین دلیل هم اطرافیان آقای خویی سخت آقا سید محمد را می کوبیدند. معروف شد که آقای خویی فرموده است ایشان مجتهد نیست، یا عبارتی شبیه این را شایع کرده بودند که ایشان چنین و چنان است."[14] این بیان نشان از اوج اختلاف میان طرفداران خمینی و خویی دارد. به گونه ای که حمایت از امام خمینی مورد غضب طرفداران خویی قرار می گرفته است.

انقلابیون و حامیان امام، به سیاستهای آیت الله خویی در عراق نیز معترض بودند. آنها سکوت مرحوم خویی را در قبال فعالیتهای شهید صدر مورد اعتراض قرار می دادند. آیت الله خاتم یزدی بر این باور است که سکوت مرحوم خویی منجر به شهادت یاران شهید صدر شده بود. به تعبیر او " رژیم بعثی عراق ... در مدت کوتاهی به شناسایی و قلع و قمع آنان(یاران شهید صدر) که با سکوت مرحوم آقای خویی و عدم موضعگیری ایشان همراه بود پرداخت...".[15]

شروع درسهای حکومت اسلامی توسط امام خمینی نیز آتش اختلافات میان طرفداران را شعله ور کرد. آیت الله خویی و به تبع وی طرفداران ایشان، بحث حکومت اسلامی را آنگونه که امام داعیه دار آن بود بر نمی تابیدند. طرفداران امام اما در این مقطع سعی می کنند که واکنش نشان دهند. حجه الاسلام فردوسی پور، واکنش حامیان خمینی را اینگونه گزارش داده است: "... جمعی از مبارزان و طرفداران امام تصمیم گرفتیم که به این آقایان سلام نکنیم. آنهایی که در بیوت این آقایان جمع می شدند و این حرفها را می زند می شناختیم. یکی از چیزهایی که در نجف خیلی مهم است اصلاً شخصیت این آقایان به سلام کردن و احوالپرسی است... اگر آنها را می دیدی و احوالپرسی می کردی اینها خوشحال می شدند، اما اگر می دیدی و اعتنایشان نمی کردی می گفتند چه خبر شده. از آن جمله تصمیم گرفتیم که به آقای نخجوانی - مغز سیاسی بیت آیت الله خویی - سلام نکنیم. وی دو دفعه به آقای محتشمی برخورد کرده بود که آقای محتشمی سلام نکرده بود و شاید ایشان سلام کرده بود و آقای محتشمی جواب سلام هم نداده بود. ایشان نقل می کرد دفعه سوم آقای نخجوانی برگشت جلوی من را گرفت که آقا چه شده است؟ من امروز می بینم که همه شما از دست ما عصبانی هستید و جواب سلام ما را نمی دهید، من کسی بودم که به استقبال امام رفتم. برای امام خانه تهیه کردم. شروع کرده بود فعالیتهای خودش را گفتن. آقای محتشمی هم گفته بود چیزی نشده است شما جلوی دهانتان را بگیرید و حواستان جمع باشد علیه آقا صحبتی نکنید."[16] واکنشها و اعتراضات به درسهای حکومت اسلامی بیش از این بود. یکی از روحانیون که جزء مراجع به حساب می آمد در میان جمعی از طلاب به انتقاد علیه تدریس حکومت اسلامی می پردازد. آن شخص بعد از نماز مغرب و عشاء به حالت ایستاده گفته بود که دیشب تیمور بختیار آمده و این مطالب در باب حکومت اسلامی را به آیت الله خمینی دیکته کرده است. آن شخص مورد غضب طرفدران آیت الله خمینی قرار می گیرد. این در حالی بود که وی از ناحیه دولت عراق دستور به اخراجش از عراق می شود اما آیت الله خویی از ایشان حمایت می کند. آیت الله خویی پیغام داده بود که نفس کنفس، اگر قرار باشد او برود من هم باید بروم و شما باید اخراج او را از عراق لغو کنید، دولت عراق هم مسامحه می کند و از اخراج وی خودداری می کند.[17]

مخالفت طرفداران آیت الله خمینی با شیوه رفتاری مرحوم خویی به گونه ای بود که در آستانه انقلاب و در دی ماه 57 شیخ مهدی شمس الدین که از نزدیکان امام موسی صدر و ساکن لبنان بود تلگرافی به آیت الله خمینی می نویسد و از ایشان می خواهد تا به مقلدین و طرفداران خود در ایران یادآور شود که از هتک حرمت آیت الله خویی خودداری نمایند.[18] ساواک نیز گزارش داد که " به دنبال انتشار اخباری مبنی بر تنفید و تحریک علیه آیت الله خویی از جانب طرفداران خمینی تعداد قابل توجهی از طرفداران آیت الله خویی در تهران در صددند ضمن مسافرت دسته جمعی به قم و ملاقات با شریعتمداری، گلپایگانی و نجفی از آنان درخواست نمایند که از ادامه تحریکاتی علیه مرجعی مانند آیت الله خویی جلوگیری نمایند".[19]

پی نوشتها



[1] خاطرات حجه الاسلام سید محمود دعایی، ص94

[2] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی،صص132-133

[3] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، صص132-133

[4] امام خمینی در آینه اسناد، ج11، ص420

[5] نهضت امام خمینی، حمید روحانی، ج2، ص647)

[6] امام خمینی در آینه اسناد ، ج10، ص104

[7] خاطرات آیت الله محمد علی گرامی، ص178

[8]امام خمینی در آینه اسناد، ج11، صص398-399

[9] حمید روحانی، نهضت امام خمینی، ج2، ص154

[10] نهضت امام خمینی، حمید روحانی، ج2، ص581-582

[11] نهضت امام خمینی، حمید روحانی، ص567

[12] جام شکسته، خاطرات عبدالمجید معادیخوا، ص366

[13] خاطرات حجه الاسلام سید مهدی طاهری خرم آبادی، ص246

[14] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، صص79-80

[15] خاطرات آیت الله خاتم یزدی، ص189

[16] خاطرات حجه الاسلام فردوسی پور، صص146-147

[17] خاطرات حجه الاسلام فردوسی پور، ص140

[18] امام خمینی در آینه اسناد، ج10، ص481

[19] امام خمینی در آینه اسناد، ج10، ص480




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 214 ،


هنوز یک هفته از بمب‌گذاری انتحاری در مسجد شیعیان کویت نمی‌گذرد که خبر رسید آیت الله محمد باقر مُهری جان به جان آفرین تسلیم کرد. مُهری اگر چه در میان نمازگزاران این مسجد حضور نداشت، اما آلام این واقعه را نیز طاقت نیاورد. گفته می‌شود که مُهری بر اثر فشار خون و سکته قلبی به نحو ناگهانی در خانه خود درگذشته است. محمد باقر مهری نماینده مراجع شیعه در کویت بود. وی فرزند آیت الله العظمی سید عباس مهری (کلانتر) از علما و مجتهدین مطرح حوزه علمیه نجف بود. محمد باقر تجربه تلمذ در حوزه نجف و قم را به همراه داشت. از محضر آیت الله‌خویی و صدرا بادکوبه‌ای بهره برد و از نزدیکان محمد باقر صدر شد. مهری با حضور در کویت، به تلطیف روابط میان شیعیان و اهل سنت می‌اندیشید. او از طرفداران همزیستی مسالمت آمیز و تقریب مذاهب اسلامی بود. چندی پیش وی نامه‌ای به سران کشور کویت نوشت و از آنها خواست تا روز عاشورا را به عنوان روز تعطیل اعلام کنند. مُهری در آن نامه از مواهب مراسم حسینی سخن گفته و اهل سنت را نیز به شرکت در این مراسم ترغیب کرده بود. وی که کتاب"عاشورا یوم الاسلام العظیم" و "رساله الدم" را نیز در باب واقعه عاشورا در کارنامه فکری خود بر جای گذاشته است در آن نامه از شیعیان نیز خواسته بود تا حرمت همسایگان را نگه دارند و از ایجاد مزاحمت و بستن خیابانها به بهانه برگزاری مراسم خودداری ورزند.

مهری در مواجهه با علمای اهل سنت نیز مستمسک دینی و تحقیقات علمی را شیوه رفتاری خود قرار داده بود. زمانی که عبدالعزیز آل شیخ مفتی وهابیان عربستان سعودی ادعا کرد که جشن میلاد حضرت رسول اکرم(ص) هیچ اصالتی ندارد و در سنت خلفای راشدین و ائمه مهدیین شناخته شده نیست و از این طریق به برهم زدن چنین مجالسی حکم کرده بود، مرحوم مهری با اشاره به کتب "تاریخ الخمیس" و کتاب "المواهب اللدنیه" از برگزاری جشن‌های میلاد حضرت رسول اکرم (ص) در قرنهای گذشته خبر داده بود. وی همچنین با استناد به کتاب صحیح مسلم گفته بود که "در این کتاب آمده است که از حضرت رسول اکرم(ص) درباره علت استحباب روزه دوشنبه پرسیده شد و حضرتش فرمود این روزی است که من به دنیا آمدم و در آن به من قرآن نازل شد." مرحوم مُهری این سخن پیامبر را دلیلی می‌دانست بر اینکه شخصیت پیامبر می‌تواند مبنای رفتاری و حتی جشن و سرورهای دینی قرار گیرد. مهری می‌کوشید به این طریق و با ادله دینی به مواجهه با علمای سنی برود. در ماجرای قتل "شیخ حسن شحاته" اما مرحوم مُهری فتواهای کینه توزانه علمای وهابی را عامل اینگونه اقدامات نابخردانه می‌دانست و در اعلامیه‌ای خواستار پس گرفتن فتواهای تکفیر آمیز و تحریم قتل انسانها و مثله کردن اجساد آنها شده بود. رویکرد مسالمت جویانه شیوه رفتاری سید مهری بود، به همین سبب بود که ریاست انجمن همزیستی میان اسلام و مسیحیت را نیز بر عهده داشت.

مُهری که از درس آموزان مکتب شهید صدر بود، از سیاست هم غافل نماند. وی در وصف حرکت سیاسی امام خمینی(ره) گفته بود: "در حالی که قدرتهای استکباری تبلیغ می‌کردند که احکام سیاسی اسلام و قرآن در جهان معاصر قابل پیاده شدن نیست و از پاسخ‌گویی عاجز مانده است، نهضت امام راحل همه نظریه‌های غربی را باطل و نظامی پویا و زنده مبتنی بر مفاهیم والای اسلامی را بنیان نهاد". وی چندی پیش در دیدار با مسئولان جمهوری اسلامی ایران نیز از توافق اولیه هسته‌ا‌ی به عنوان عید بزرگ یاد کرده بود. وی گفته بود: امسال دو عید بزرگ را جشن گرفتیم اول عید سعید نوروز که عید طبیعت و آغاز فصل بهار بود و دومی هم امضای پیش‌نویس توافقنامه هسته‌ای ایران با 6 کشور بزرگ جهان و ورود جمهوری اسلامی به باشگاه هسته‌ای جهان که موجب افتخار همه مسلمانان شده است.(به نقل از رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران-کویت)

محمد باقر مهری با تأسی به امام خمینی بود که می‌گفت تفرقه‌افکنان مذاهب اسلامی، نه شیعه‌اند و نه سنی؛ بلکه مزدوران استعمارند. وی با همین سلوک بود که تفرقه ‌افکنی میان شیعه و سنی را روا نمی‌دانست. چندی پیش که خبری در خصوص تولید یک سریال تلوزیونی در کویت و چهره‌پردازی پیامبر(ص) و ائمه اطهار منتشر شد، محمد باقر مهری این عمل را محکوم کرد. پس از آن نیز استفتائی در این خصوص از حضرات مراجع صورت گرفت. آیت الله صافی گلپایگانی گفت که از کیفیت این سریال اطلاعی نداریم اما آنچه حجه الاسلام مهری گفته‌اند مورد تأیید است. آیت‌الله سبحانی اعلام کرد اکنون که حجه‌الاسلام و المسلمین جناب آقای محمد باقر مهری فیلم را مُضر و موهن تشخیص داده‌اند باید کوشیده شود که از نمایش آن جلوگیری به عمل آید. آیت الله نوری همدانی نیز چنین عنوان کردند که همه مسلمانان از تکرار جریان امثال سلمان رشدی ها جلوگیری کنند و اقدام حضرت حجه الاسلام و المسلمین حاج سید محمد باقر مهری دامت برکاته مورد تایید است.

محمد باقر مهری، اقدامات خود در کویت را به مراجع عظام گزارش می‌داد و مراجع نیز مهر تاییدی بر اقدامات مُهری می‌نهادند. شاید این بار وقایع اخیر کویت چنان بر وی تلخ و سنگین بود که نمی‌توانست گزارشی از آن به قم مخابره کند. روحش شاد.


این متن در مباحثات




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 132 ،

1- توماس کوهن فیلسوفِ برجسته معاصر بر این باور بود که هر یک از نظامهای علمی، مراحلی را از سر می‌گذرانند. مرحله نخست، زمانه‌ای است که مجموعه‌ای از مفاهیم و مفروضات در جامعه علمی مسلط است. وی نام این مجموعه مفاهیم غالب را "پارادایم" می‌نهد. پارادایم، مجموعه علومی است که در کنار هم می‌نشینند و با یکدیگر تلائم دارند و فهم رایج از واقعیت را تشکیل می‌دهند. کوهن معتقد است که پارادایم علمی تا مدتهای مدیدی تغییری نمی‌کند و دانشمندان، در چارچوب آن نظام فکری، مشغول به کارند. هر گونه پرسشی که از سوی جامعه علمی طرح ‌می‌شود، در پارادایم غالب، با پاسخهای از پیش تعیین شده و مشخص مواجهه می‌شود. هر پارادایم علمی، منتقدانی دارد که غالباً کنار زده و نادیده گرفته می‌شوند. منتقدان اما به مرور با انتقادات خود، پارادایم غالب را دچار بحران می‌کنند. آنها با درک فهمی دیگر- خلاف فهم رایج از نظام علمی- به انتقاد علیه پارادایمِ غالب می‌پردازند. منتقدان به مثابه میکروبهایی هستند که می‌توانند فراگیر شوند و جانِ یک پارادایم را به خطر اندازند. این زمانی است که از سوی عالمان مسلط در یک نظام علمی، پاسخهای درخوری به انتقادات منتقدان داده نمی‌شود. کوهن این سئوالات بیرونی و انتقادات بر پارادایم مسلط را "آنومالی" می‌نامد. آنومالی‌ها به مرور که فراگیر شوند و منتقدان به شکل معنا داری که افزایش یابند، نظامهای علمی با نوعی از بحران مواجه می‌شوند. در خلال دوران بحران، ایده‌های جدید مورد توجه قرار می‌گیرند. در این دوران بعضاً به ایده‌هایی توجه می‌شود که قبلاً نادیده انگاشته می‌شد. سرانجام پارادایم سابق از پای در می‌آید و پارادایم جدیدی شکل می‌گیرد. پارادایم جدید هم عالمان و پیروان خود را خواهد داشت. آنگاه است که نبرد میان پیروان ایده جدید و قدیم روی می‌دهد. کوهن از ماکس پلانک نقل می‌کرد که " حقیقت جدید علمی، با قانع شدن مخالفان و روشن کردن آنان غلبه نمی‌یابد، بلکه مخالفان سرانجام می‌میرند و نسل جدیدی می‌رسد که ایده‌های آنها را پرورش می‌دهند". به تعبیر او، انتقاد مخالفان تا زمانی که بتواند فراگیر شود و یک شاکله و نظام دیگری را سامان دهد، ممکن است که چندین نسل به درازا بینجامد. این اتفاق، "انقلاب علمی" یا "پارادایم شیفت" نام دارد. به زعم کوهن، هر نظام علمی می‌باید این مراحل را طی کند تا پویایی آن حفظ شود[1].

2- سید محمد حسین فضل الله را می‌توان یک آنومالی در پارادایم غالب فکر شیعی دانست. او خود گفته بود که من اندیشه‌های بسیاری را مطرح کرده‌ام که ممکن است با نظر بسیاری از مردم و فقها موافق نباشد[2]. تأکید وی بر این بود که فهم غالب از فقه شیعه می‌تواند تغییر کند. به گفته‌ی وی با استناد به همین منابع فقهی می‌توان احکامی صادر کرد که بشر جدید را نیز دستگیری کند. فضل الله وقتی که فتوایی بحث برانگیز را صادر می‌کرد و چالشی بر می‌انگیخت، در پاسخ می‌گفت: آیا این گونه فتواها خارج از چارچوب فقه شیعی است؟ خیر! شاید اگر خودم می‌خواستم فتوا بدهم، این فتوا را نمی‌دادم اما برای این موقعیت و برای این فرد، این فتوا خارج از چارچوب فقه شیعه نیست"[3]. وی بر این باور بود که منظومه فکر دینی تحولاتی یافته است. لذا عالمان دینی نیز می‌باید همپای با آن تحوّل یابند و به فتواهایی نائل آیند که برای بشر جدید نیز گره‌گشایی کند. وی عنوان کرده بود که: "نگرانی ما این است که جنبش‌های اسلامی عظیمی در جامعه اسلامی بوجود بیاید اما اندیشمندان نتوانند همپای آنها حرکت کنند و نیازهای فکری و فقهی آنها را برآورده نمایند، زیرا برداشت ما این است که فقهای ما بیش از آنکه از توان خود برای فهم تازه‌های جهان استفاده کنند و ما فقیهی داشته باشیم که از راه توجه به مشکلات زمانه، نیازهای روز را تشخیص دهد، همچنان تلاش خود را در کتاب طهارت و صلاه به کار می‌بندد".[4] از همین روی بود که علامه فضل الله به احکامی حکم داده بود که پارادایم غالب فقه شیعی آنرا بر نمی‌تافت. وی در خصوص حقوق زنان به این رأی رسیده بود که زن بالغه و رشیده همانند مرد بالغ و رشید است و هر کدام از آن دو در مسائل مالی زندگی، شخصیت قانونی مستقلی دارند. وی همچنین اذعان کرده بود که "زن بالغه در مورد ازدواج خود از پدر و جد پدری و برادر خود مستقل است و مسأله مشورت گرفتن از پدر، جنبه استحبابی دارد و الزامی بر آن نیست"[5]. وی در خصوص استفاده از ابزارهای جدید در استنباط احکام فقهی نیز بر این رأی انگشت تاکید می‌نهاد و بر این اساس فتوا می‌داد. وی فتوا داده بود که از ستاره‌شناسی در اثبات آغاز ماه رمضان و پایان آن استفاده شود. این در حالی بود که غالب مراجع دینی در جهان اسلام همچنان از شیوه‌های سنتی برای اثبات رؤیت هلال ماه استفاده می‌کنند.

فضل الله در مساله "آزادی" و استنباطها از آن نیز کوشید تا فهم رایج سنتی که مستنبط از متون دینی است را تغییر دهد. وی در این خصوص گفته بود: "شاید رأی غالب متفکران اسلامی این باشد که آزادی گسترده‌ای که مطرح می‌شود، در دین اسلام مفهومی ندارد. زیرا اسلام فتنه‌گران را در امر دین محکوم کرده و آن را از عناوین شرعی قتال مسلمانان با کافران شمرده است... همچنین در میان واجبات شرعی اجتماعی، واجب امر به معروف و نهی از منکر را در برابر خود می‌بینیم که حتی آزادی انسان مسلمان را در انجام عمل منکر یا ترک معروف بر نمی‌تابد و اجازه نمی‌دهد... در کنار این حتی می‌بینیم که فقها بر حرمت کتب ضلال و پخش آن در بین مردم اجماع کرده‌اند زیرا این کار جامعه را در معرض فساد و گمراهی قرار می‌دهد..." فضل الله اما با استناد به آیات قرآن به استنباطی دیگر نائل می‌آید و عنوان می‌کند "نظر دیگری هم در مقابل این دید فقیهان وجود دارد.. آیه‌ای از قرآن چنین می‌گوید اَفَاَنتَ تُکرِهُ الناسَ حَتی یَکونوا مُؤمنین (پس آیا تو مردم را ناگزیر می‌کنی که بگروند؟) ملاحظه می‌کنیم که قرآن در عین حال که به لحاظ علمی، قدرت پیامبر را بر واداشتن مردم به ایمان ناخواسته انکار می‌کند، چنین می‌فهماند که انسانها به سبب عناصر فکری و درونی‌ای که خداوند به آنان بخشیده است در انتخاب ایمان آزادند. پس هیچ کس حق ندارد در صورتی که انسانها ایمان را اختیار نکرده‌اند، آنان را به اختیارِ ایمان اجبار کند."[6] فضل الله شک کردن در امور دینی را حق هر مسلمان می‌دانست و می‌گفت که انسان حق دارد اگر به طور کامل قانع نشد، در اموری که نمی‌تواند به نتیجه مثبت برسد شک کند. اسلام هم شک را حالتی منفی و جُرمی نمی‌شمارد، زیرا شک حالتی انسانی است که از فقدان عناصر یقین‌آور نشأت می‌گیرد و چه بسا در مسیر حرکت فکری انسان به سمت ناشناخته‌ها، حالتی طبیعی باشد.[7] مرحوم فضل الله در باب مسأله ارتداد نیز بر این باور بود که حکم مرتد در اسلام، یک مسأله فکری به شمار نمی‌آید، بلکه حکمی است که شرایط واقعی و عینی جامعه اسلامی برای ایجاد توازن در درون خویش آن را می‌طلبد. مسأله مرتد از دید شرع، فتنه علنی و سرکشی آشکار است که گاه دیگران را نیز به طغیان و تمرّد بر نظم عمومی وا می‌دارد. آنچه از دید شرع محکوم است همین حالت است نه طرح اندیشه مخالف در باره موضوعات دینی.[8]

فضل الله بر اساس همین مبنای فکری بود که می‌گفت مسأله تکفیر در جهان اسلام بوجود آمده و این جریان نامبارک به برخی از مراکز شیعی نیز راه یافته است. وی بر این نکته تأکید می‌ورزید که وقتی دینداری با جهل مرکب عجین شود و با علم و دانایی با دیگران برخورد نشود، اندیشه‌های تکفیری نیز ایجاد می‌گردد.این در حالی است که خداوند متعال از مسلمانان می‌خواهد حتی با غیر مسلمانان نیز جدال به احسن داشته باشید. وی بنیان تکفیر را نیز فتواهایی می‌دانست که فارغ از دغدغه‌های جهان معاصر حکم می‌دهند و به ریختن خونهای بسیاری فرمان می‌رانند.[9]

محمد حسین فضل الله می‌کوشید تا با نگاهی امروزین بر فقه، نگاه فقیهان را به احکام دینی نیز تغییر دهد. وی احکامی صادر کرد و بر اندیشه‌هایی تأکید ورزید که پارادایم غالب فکر شیعی آنرا بر نمی‌تابید. و شاید از همین روی بود که مرجعیت وی فراگیر نشد و در حد یک مرجعیت محلی باقی ماند. زمانه‌ی اقبال عمومی بر اندیشه‌های مخالف، هنوز فرا نرسیده بود. وی در تیر ماه 1389 چشم از جهان فروبست. "... مخالفان سرانجام می‌میرند و نسل جدیدی می‌رسد که ایده‌های آنها را پرورش می‌دهند".


این متن در دین آنلاین

پاورقی



[1] ر.ک ساختار انقلابهای علمی، توماس کوهن، ترجمه سعید زیبا کلام، انتشارات سمت

[2] مجله الشراع، زمستان 1386، نقل از وبلاگ فرید مدرسی

[3] خبر آنلاین، به نقل از نشریه پنجره، مصاحبه با حسام الدین آشنا

[4] اسلام رو در رو با چالش های فکری، محمد حسین فضل الله، نقل از وب سایت علامه فضل الله

[5]، نقل از وبلاگ فرید مدرسی در گفتگو با سایت العربیه نت، آذر 86

[6] قرائتی اسلامی از آزادی و دموکراسی، محمد حسین فضل الله، نقل از وب سایت علامه فضل الله

[7] همان

[8] همان

[9] پدیده تکفیر و خطر آن برای جامعه اسلامی، سید محمد حسین فضل الله، نقل از وبسایت علامه فضل الله




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 148 ،



محمد رضا شاه پهلوی بارها کوشید تا به نحوی ارتباط میان خود و آیت الله خویی را حسنه جلوه دهد. از این رو بود که قرآنی اهدایی را برای ایشان فرستاد. آیت الله خویی اما از پذیرفتن آن امتناع کرد. اما افراد دیگری بودند که قرآن اهدایی شاه را پذیرفتند. از جمله کسانی که قرآن ارسالی را قبول کرد مرحوم سید محمد کلانتر بود. خبر دریافت قرآن شاهنشاهی توسط کلانتر به اطلاع آیت الله خویی رسید. آقای خویی با شنیدن این خبر ناراحت شده و او را احضار کرد و به او فرمود: چرا قرآن شاه را قبول کردی؟ اگر بعضی دیگر از آقایان قبول کردند تو چرا این کار را کردی؟ آقای کلانتر در مقابل پرسش آیت الله خویی عذر خواهی می کند و می گوید: من مشورت کردم و بعد از مشورت قرآن را گرفتم. مرحوم آقای خویی سئوال می کند که با چه کسی مشورت کردی؟ آقای کلانتر می گوید: با آقای مدرس افغانی. مرحوم خویی با شنیدن این جواب بیشتر ناراحت می شود. آن گونه که نقل کرده اند، خنده ی تلخی می کند و خطاب به حاضران می گوید: آقا می رود با ملاصدرا مشورت می کند.[1] این نحوه برخورد آیت الله خویی نشان می دهد که ایشان بر روی چنین مسائلی حساسیت داشته و جوانب همه ی امور را در نظر می گرفته است.

اما واقعه ای که جنجال آفرین شد، دیدار فرح پهلوی با آیت الله خویی بود. روایت های مختلفی از این دیدار بیان شد. حجه الاسلام سمامی واقعه را اینگونه گزارش داده است که "... اصل قضیه به این صورت بود که عده ای از خادمین حرم حضرت امیر(ع) که به بیت مرحوم آقای خویی رفت و آمد داشتند، با همدستی نیروهای امنیت عراق و ساواک ایران این ماجرا را طراحی کرده بودند. چند نفر از خدمت کارها به آقای خویی گفته بودند که عده ای از خانواده های محترم ایرانی می خواهند با شما ملاقات کنند، ولی نگفته بودند که فرح است. پس از اینکه آقا اجازه داده بودند، داخل خانه ی ایشان شدند و بعد معلوم شده بود که نیرنگ هایی صورت گرفته است. بنابراین آقای خویی در برابر یک عمل انجام شده قرار گرفته بود. بعد از آن که آنها وارد دفتر آقای خویی شدند دیگر نمی شد آقای خویی به آنها پرخاش و آنها را بیرون کند. در هر حال جلسه بیش از نیم ساعت طول نکشیده بود و در این مدت کوتاه(آن طور که ما شنیدیم) آقای خویی خیلی اینها را نصیحت کرده بود و از آنها خواسته بود تا با ملت خوش رفتاری کنند، ظلم و ستم نکنند، اسلام را محترم بشمارند، به قوانین اسلام احترام بگذارند و آنها را در امور مملکت به کار گیرند. بعد گویا به آقای خویی پول پیشنهاد کرده بودند، ولی ایشان قبول نکرده بودند. اما شاید هدیه ای داده بودند که آقای خویی به ناچار پذیرفته بودند. ولی پول را قبول نکرده بود. حالا هدیه چه بود بنده نمی دانم و کسی هم نفهمید. در مقابل آنها هم از آقای خویی هدیه خواسته بودند که برای شاه ببرند. آقای خویی انگشتر خود را به عنوان هدیه به آنها داده بود. قضیه انگشتر از همین جا شروع شد. در آن زمان همه ی مطبوعات و روزنامه ها سر و صدا کردند و می گفتند که چرا آقای خویی اینها را به حضور پذیرفته و انگشتر خود را به اعلیحضرت هدیه کرده است."[2]

در مقابل این روایت که مرحوم خویی را مجبور در پذیرش فرح پهلوی تلقی می کند، روایتی وجود دارد که از میل و رغبت آیت الله به این دیدار سخن می گوید. سید حسین نصر که در این دیدار حضور داشته است می گوید: " ایشان (آیت الله خویی) منتظر بودند. دولت عراق هم که همینجوری چنین چیزی را اجازه نمی دادند. ممکن است دولت عراق قبلاً تحمیل کرده بود به آیت الله خویی، من آن را نمی دانم ولی این طور نبود که مثلاً ایشان نشسته باشند در اتاق، یک دفعه ما وارد شویم. نه این نبود".[3]

برخی بر این باور بودند که این دیدار می باید تکذیب شود در غیر این صورت، آیت الله خویی مورد تحریم قرار می گیرد[4]. پس از این دیدار مرتباً از بازار تهران به منزل آقای عبدالله لطفی یگانه نماینده خویی در تهران تلفن های شدید اللحنی می شده و در تمامی این تلفن ها آقای خویی مورد اهانت و ناسزا قرار می گرفته است.[5] به سید جمال الدین خویی فرزند آیت الله حمله شد و ایشان به شدت زخمی شد.[6] گفته می شد که در قم رهبران مجاهدین از قبیل ربانی شیرازی و شیخ علی مشکینی و آقای محمد یزدی، گرفتن شهریه خویی را تحریم کرده و حتی گفته شد که مشکینی در این مورد اعلامیه ای نیز صادر کرده است.[7]

پس از این دیدار بود که سید جلال فقیه ایمانی داماد و نماینده آیت الله خویی عنوان کرد که آیت الله خویی در این دیدار که بدون مقدمه و در کوفه صورت گرفته به مسائلی از قبیل نفوذ بهائیان در ایران، ازدیاد کشته شدگان در حوادث اخیر ایران، تبعید علما و روحانیون و اهانت نسبت به آقایان علما در موقع بازداشت اشاره کرده است.[8] تماسها با سید جمال، پسر آیت الله خویی نیز خبر را اینگونه گزارش می داد که: شهبانوی ایران در حالی که آقای خویی مریض بوده و خوابیده بوده است، بدون اطلاع قبلی با چند تن مسلح عراقی ناگهان غافلگیر پیش آقای خویی رفته و خویی در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته است و سخنانی هم که خویی به شهبانوی ایران گفته است کاملاً با گفته رادیو مخالفت دارد زیرا خویی به ایران و ملت ایران اصلاً دعا نکرده و آنها را دعوت به همبستگی و سرمشق گرفتن از علی(ع) نموده اند و آنچه رادیو می گوید نکرده است، بلکه خویی در این ملاقات به سه موضوع اشاره کرده است: الف: نفوذ بهائیان در ایران ب: اشاره به حوادث اخیر و کشتار دسته جمعی، پ: اهانت به علما و زندان کردن و تبعید کردن آنها و در هر سه موضوع خیلی با تندی صحبت کرده است و در ضمن این ملاقات در کوفه انجام شده است نه در نجف.[9] سید حسین نصر می گوید آیت الله خویی در این دیدار خطاب به فرح پهلوی گفته است که: عمامه ما را بگیرید و بپیچانید دور لوله تفنگ سربازان ایران و نگذارید که اغتشاش مملکت را بگیرد.[10]

گفته می شد که طرفداران مرحوم خویی بر اساس این که دولت ایران یک دولت اسلامی است و حفظ دولت اسلامی مفید است، از این که چنین موقعیتی پیش آمد و این اقدام انجام گرفته بود راضی بودند.[11] حامیان آیت الله خمینی اما از این واقعه برافروخته بودند. آیت الله مسعودی خمینی یکی از کسانی است که بر این رفتار آیت الله نقد می آورد و می گوید: "... این ملاقات حتی اگر انگشتر یا چکی رد و بدل نشده باشد، نه به سود آقای خویی بود و نه علمای ایران. این انتقاد همواره به مرحوم خویی وارد بود و منتقدین هم تا آخر عمر، ایشان را رها نکردند و حاکمان و وابستگان به حکومت از سادگی آقایان سوء استفاده کردند. آقایان هم در درک مسائل پشت پرده و اینکه رفتارهایی از قبیل این ملاقات، چه تبعات منفی می تواند به دنبال داشته باشد، زیرکی و ذکاوت حضرت امام را نداشتند و از این جهت اغوا و اغفال می شدند..."[12] مسعودی خمینی بر این باور است که آیت الله خویی در این دیدار سادگی نشان داده و زیرکی و ذکاوتی چونان امام خمینی نداشته است.

حجه الاسلام استرآبادی اما نگاهی معتدل تر نسبت به این واقعه دارد و دیدار با فرح پهلوی را اینگونه تحلیل می کند: "...اگر چه اصل دیدار یک تأیید ناخواسته و یا ندانسته برای شاه و رژیم اش بوده، اما هدف مرحوم خویی از این دیدار، تأیید رژیم نبود. به نظر من ایشان به این قسمت از تبعات دیدار توجه نکردند که ممکن است به نفع رژیم تمام شود. البته این هم درست است که به هر حال انقلابیون ایران انتظار نداشتند که چنین دیداری صورت گیرد. همانگونه که ایشان قرآن اهدایی شاه را برگرداند، انقلابیون انتظار داشتند که این دیدار هم انجام نشود و ضمن اینکه ما باید شرایط زمانی دو اقدام مرحوم آقای خویی را در نظر بگیریم. زمانی که مرحوم آقای خویی قرآن را پس داد، علما و فضلا و انقلابیون زیادی اطراف مرحوم آقای خویی بودند، اما در سال 57 دیگر کسی از ایرانیان در آنجا نمانده بود. بخصوص اطراف آقای خویی. ایشان تقریباً تنها شده بود. مشاوران آن چنانی هم وجود نداشتند. از طرف دیگر خبری از آن جو انقلابی که در ایران وجود داشت، در نجف نبود. اطلاعیه ها و سخنرانیهایی که در ایران بود، در نجف وجود نداشت. آن مقدار روحیه انقلابی که در نجف وجود داشت، به دلیل حضور امام بود. جو نجف با جو ایران کاملاً متفاوت بود. بنابراین در مجموع شاید بتوانیم بگوییم دیدار مرحوم آقای خویی با خانواده شاه طبیعی بود".[13]

پس از این دیدار بود که حامیان امام خمینی اعتراضهای گسترده ای را علیه مرحوم خویی تدارک دیدند. ساواک گزارش داد که: " تعدادی از روحانیون قم از جمله ناصر مکارم شیرازی و مشکینی، تشکیل جلسه داده و تصمیم گرفته اند اخذ شهریه از آیت الله ابوالقاسم خویی را تحریم نمایند. این تصمیم به دنبال مسافرت علیا حضرت شهبانوی ایران به عراق و ملاقات با آیت الله خویی گرفته شده است."[14] اعلامیه ای نیز به امضاء فضلا و طلاب حوزه علمیه قم منتشر شد که در آن آمده بود که فضلا و طلاب قم به عنوان ابراز مخالفت با این عمل و تا روشن شدن بیشتر جریان از گرفتن شهریه آقای خویی امتناع خواهند کرد. در این اعلامیه آمده بود فضلا و طلاب حوزه علمیه که پیرو مراجع عالیقدر خود به ویژه حضرت آیت الله العظمی خمینی هستند و همواره رژیم ننگین شاه را محکوم نموده... نمی توانند در برابر این گونه اعمال بی تفاوت باشند.[15] همچنین به دنبال انتشار این خبر برخی از مراجع نیز واکنش نشان دادند. آیت الله سید حسن طباطبایی قمی و سید عبدالله شیرازی به همراه پسرانشان، مبادرت به یک سلسله اقدامات و تبلیغات مخالف و جبهه گیری علیه آیت الله خویی در مشهد کردند. شیخ باقر طبسی از روحانیون مشهد نیز با آیت الله سید کاظم مرعشی مذاکره کرد و اظهار داشت ما باید مرجعیت خویی را محکوم نماییم.[16]

حواشی زیادی نیز حول این دیدار ایجاد شد. شایعات به گونه ای بود که هر روز جنبه ای از این دیدار نیم ساعته بر ملا می شد. شایعه شد که مرحوم خویی هدایایی را از فرح پهلوی دریافت کرده است و متقابلاً هدایایی را برای شاه ایران ارسال کرده است. سید حسین نصر در مورد انگشتر اهدایی مرحوم خویی می گوید: ... یک انگشتر عقیق بود، طلا و اینها نبود، از این انگشترهای مذهبی که خودش نقره است چون مسلمانان متدین طلا به کار نمی برند به عنوان زینت. نقره بود و یک نگین زیبا که عقیق قرمز کم رنگ بود. من همان وقتی که آیت الله خویی آن را به شهبانو دادند آن را دیده بودم و فکر می کنم روی اش نوشته بود: یدالله فوق ایدیهم[17]. آیت الله خویی اما در مقابل این شایعات گفته بود: کسانی که این تهمت را به من زده اند، در آن دنیا در پیشگاه عدل الهی خواهند دید چه بر سرشان می آید و چه عذابی در انتظارشان است.[18].

اگر چه این دیدار با اعتراض روحانیون طرفدار آیت الله خمینی مواجه شد، اما دربار پهلوی از این دیدار ابراز خرسندی کرد و اینگونه رضایت خود را نشان داد که "... شهبانوی مملکت که خود از خاندان سادات می باشد و در روز عید غدیر از یک مرجع عالی قدر مذهب شیعه عیادت فرموده اند موجب دلگرمی و خوشحالی مقامات معتدل روحانی ایران شده است. در برخی محافل روحانی گفته شده که چنانچه اقدام ابتکاری مذکور که در جهت ایجاد نزدیکی بین مقامات روحانی شیعه می شود در مورد سایر آیات به نحو دیگری و با رعایت مصالح انجام پذیرد، حُسن اثر فراوانی خواهد داشت". [19] تحلیل ساواک اما بر این بود که مگر می شود با آیت الله خویی مخالفت کرد؟ ساواک به اعتراضها علیه مرحوم خویی معترض بود و اینگونه گزارش می داد که: " به دنبال انتشار خبر مسافرت علیا حضرت شهبانو و ملاقات با آیت الله خویی از آنجا که پس از فوت آیت الله حکیم اغلب شیعیان معتقد به اعلمیت آیت الله خویی در بین مراجع تقلید می باشند، این مسأله از یک طرف و از طرف دیگر با توجه به اینکه از قول روح الله خمینی نقل شده که هر کس با مقامات عالیه و دولتی ایران ارتباط برقرار نماید، در صف مخالفین او به شمار خواهد آمد، اظهار نظر می شود که با این ترتیب مگر خمینی می تواند با مرجعی مانند خویی هم مخالفت نماید؟ و چنین نتیجه گیری می شود که سرانجام لجاجت و یکدندگی خمینی و عدم حلم او و ایستادگی روی تندروی هایش خواه ناخواه موجبات تضعیف موقعیت او را در بین مراجع و مدرسین واقع بین و آینده نگر حوزه های علمیه فراهم خواهد نمود".[20]

هر کدام از موافقین و مخالفینِ این دیدار، جنبه ای از ماجرا را عنوان کرده اند و هر کدام سویه ای از آن را مورد تحلیل قرار داده اند. آیت الله سید صادق روحانی از شاگردان مرحوم خویی اما سالها بعد در پاسخ به پرسشی از دیدار آیت الله و فرح پهلوی عنوان کرد که: مرحوم خویی در آن زمان نامه ای برای من نوشته و مرقوم فرموده بودند که فرح اینجا آمد و من رفتار ظالمانه شاه را به عنوان اعتراض با او مطرح کردم و او هم با ناراحتی خیلی زود از منزل خارج شد.[21] شاید این عبارات کوتاه آیت الله خویی، بهترین تبیین از این دیدار جنجال ساز باشد.


این متن در مباحثات

پی نوشتها



[1] خاطرات شیخ محمد فاضل استر آبادی، صص106-107

[2] خاطرات حجه الاسلام محمد سمامی، ص157

[3] حکمت و سیاست، ص326 به بعد

[4] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک،کتاب شانزدهم، ص467

[5] امام خمینی در آینه اسناد، ج10، ص482

[6] سید موسی خویی، مصاحبه با نشریه تقریرات، ش اول، ص20

[7] امام خمینی در آینه اسناد، ج10، ص482

[8] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، کتاب شانزدهم، ص468

[9] امام خمینی در آینه اسناد ساواک، ج10، صص482-484

[10] حکمت و سیاست، ص326 به بعد

[11] خاطرات آیت الله سید جعفر کریمی، صص162-163

[12] خاطرات آیت الله مسعودی خمینی، ص394

[13] خاطرات حجه الاسلام حاج شیخ محمد فاضل استرآبادی، صص108-109

[14] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، ص470

[15] اسناد انقلاب اسلامی، ج4، صص632-633

[16] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، ج16، ص424

[17] حکمت و سیاست، گفتگو با سید حسین نصر

[18] به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شیعه آنلاین 20 فروردین 1390

[19] اسناد انقلاب اسلامی، ص378

[20] امام خمینی در آینه اسناد،ج9، صص88-89

[21] پایگاه خبر شیعه آنلاین، 20 فروردین 1390




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 296 ،

می‌گویند که آیت الله خویی در مقابل ناملایمات و تنشهای سیاسی، مشی سکوت پیشه ساخته بود. یکی از نزدیکان آیت الله بعدها چنین گفت که "آیت الله خویی با توجه به برداشتی که از آثار گذشتگان دارد، اظهار می‌کند هرگاه درگیری بین رهبران مذهبی در دین و حکومت به وجود آمده، آن گروه از روحانیت باقی و ثابت ماند که جز وظیفه معنوی و روحانی کاری انجام نداده است و گذشته نشان داده هر گروه روحانی که جهت حفظ مقام روحانیت با حکومت درگیری یافته، آن مذهب و روحانیت ضرر برده و شکست خورده است."[1] این رویّه اما مختص به آیت الله خویی و علمای نجف نبود. بسیاری از مراجع دیگر نیز چنین سیاستی پیشه ساخته بودند. سید محمد خامنه ای به نزد آیت الله میلانی رفته بود و به اصرار و الحاح وی را به فعالیتهای سیاسی ترغیب می نمود[2] و میلانی پای پس می کشید؛ توصیه های مکرر به آیت الله سید احمد خوانساری افاقه نمی کرد و ایشان موافقتی با ورود به سیاست نشان نمی داد[3].

سکوت سیاسی علما اگر چه می توانست علل عدیده‌ای داشته باشد، اما تجربه تلخ مشروطه برای روحانیون یکی از علل آن بود. یاد آوری زخم کهنه مشروطه، مهر سکوت بر لب مرجعیت و روحانیت می نهاد. تلخکامیهای روحانیون در ماجرای مشروطه اما از چند حیث بود.

تکفیرهای پیاپی

در هنگامه مشروطیت و در زمانه نزاع، احکام تکفیری بسیاری از جانب روحانیون صادر می شد.هر کدام از مراجع، مخالفین خود را به کفر و زندقه محکوم می‌کردند. آیت الله سید علی سیستانی (پدربزرگ آیت الله سیستانی زعیم حال حاضر نجف) در شمار کسانی بود که از منظر فقهی، نهضت مشروطه را نپذیرفته و حکم رد بر سینه آن می‌نهاد. وی در رساله عملیه خود، مشروطه‌خواه نبودن را به عنوان یکی از ویژگیهای مراجع تقلید بر می شمرد.[4] وی علیه مشروطیت و مشروطه خواهان فتوا داده بود که "المشروطه کفر، و المشروطه طلب کافر، ماله مباح و دمه جم".[5] شیخ فضل الله نوری هم با استناد به آیات قرآنی حکم کرده بود که "آزادی" در اسلام کفر، بلکه کفر در کفر است.[6] شیخ فضل الله حتی برای مقابله با روحانیون و مراجع مخالف خود، حکمی صادر کرد که بر اساس آن، اگر فقیهی حکم به مشروطه دهد و اساس آن را توجیه نماید، حکم وی لازم الاتباع نخواهد بود "اگر هزاران مجتهد بنویسند این مجلس به امر به معروف و نهی از منکر و اجرای قانون الهی و اعانت مظلوم و اغاثه ملهوف و حفظ بیضه اسلام است و تو مشاهده کنی که چنین نیست و آنها اشتباه کرده اند، بلکه معنای آن بر سد باب امر به معروف و نهی از منکر است، چون بنای آن بر آزادی است ، آن نوشته مجتهدین لازم الاجرا نخواهد بود، بخصوص اگر مشاهده کنی منشأ بروز و شیوع این همه مفاسد است".[7] از سوی دیگر اما مشروطه خواهان هم از انبان فقهی مدد می گرفتند و مخالفین را بی نصیب نمی نهادند. آنها نیز مخالفت با مشروطه را در حکم محاربه با امام زمان(عج) و افرادی چون شیخ فضل الله نوری را منحرف می خواندند.[8] حکم تکفیر و ارتداد، کالای رایج زمانه مشروطیت بود. این اما تنها احکم تکفیری نبود که به جانب مخالفان حوالت می شد. فقیهان از تاریخ اسلام هم مدد می گرفتند و نقاط تاریک آنرا با مشروطه مقایسه می کردند. شیخ علی اکبر تبریزی، مجلس را به شورای سقیفه مانند کرده بود؛ شورایی که حق را خانه نشین کرد و احکام حق را خاتمه بخشید.[9] اینگونه احکام و اطلاق آن بر روحانیون و مراجع، شاید در کمتر دوره ای از تاریخ شیعه رایج بوده است.

در به دریهای روحانیون

مشروطه خواهان و مشروعه طلبان اما به صدور احکام بسنده نکردند و با یکدیگر نیز از سر نامهربانی مواجه شدند و علما و روحانیون زیادی، در به دری را تجربه کردند. خبر رسید که "دیروز آقا سید علی آقا خواسته است منبر برود، قزاق مانع شده است و نگذاردند و خیلی شهرها مغشوش و در هم است، خداوند خودش رحم کند"[10]. سید محمد حسین نجفی (1339-1281 ق) که با مشروطه خواهان همراه نبود و مشروطه خواهان با وی به دشمنی برخاستند، به هندوستان فرار کرد و پس از چندی به مشهد بازگشت. پس از شهادت شیخ فضل الله نوری شباهنگام ، مشروطه خواهان قصد جان وی کردند اما جان به سلامت برد.[11] از کربلا خبر رسید که حاج میرزا خلیل را مسموم کرده اند، طلبه ها در حرم رضوی گرد آمدند و میرزا محمد خراسانی - فرزند آخوند خراسانی- در بین طلاب فریاد بر آورد که حاج میرزا خلیل را مسموم کردند، ای مردم پیشوایان ما را می کشند و ما هیچ نمی گوییم.[12] در به دریها و بی مهریها علیه روحانیون بالا گرفته بود و این علاوه بر اعدامهایی بود که در رأس آن شیخ فضل الله را به چوبه دار می آویخت. در این درگیرها میان روحانیون، حتی آنها که بی طرف می ماندند هم مورد طعن و تخفیف و ناملایمتی قرار می گرفتند. میرزا حبیب مجتهد از علمای مشهد بود که در این نزاع بی طرف ماند. وی که از تأیید مشروطه طلبان خودداری کرده بود، به روستای بحر آباد رفت و انزوا گزید. وقتی که اقامت وی در بحر آباد به درازا کشید عده‌ای با اصرار، وی را دوباره به مشهد باز گرداندند. در هنگام بازگشت چند نفر از طلبه های مشروطه خواه در حالی که اوراق در دست داشتند جلو میرزا نشسته و یکی با صدای بلند اظهار داشت "این است احکام علمای اعلام، کثر الله امثالهم، راجع به وجوب مشروطیت ، حضرت آقا هم خرق اجماع نفرمایند و مایه تشتت کلمه مسلمانان نگردند! میرزا وقتی این سخنان را می شنود با این که بسیار کم خشمگین می‌شده، بر می آشوبد و فریاد می کشد کدام ابله است که می خواهد تکلیف مرا به من تعلیم دهد؟ من تکلیف خود را بهتر از تو می دانم بدبخت. وی عصای خود را بر می دارد و به راه می افتد و به بحر آباد باز می گردد. میرزا با کهولت سن تحت فشار و شرایطی که بوجود آمده بود بر آن می شود تا از ایران خارج شود. وی به کلات می رود و در به دریهایی را تجربه می کند. وی بار دیگر به مشهد باز می گردد. تعدادی از سران مشرطه بار دیگر به نزد وی می روند. گفته می‌شود ساعتی پس از این دیدار میرزا جان به جان آفرین تسلیم می کند.[13] روحانی دیگری به نام حاجی فاضل که از روحانیون بلند مرتبه مشهد بوده را ترور می کنند. او با این که بیش از هفتاد سال از عمرش می گذشته، در حالی که خون از بدنش می رفته فریاد می زند بگو لا اله الا الله.[14] ناملایمات روحانیت در ماجرای مشروطه به این موارد محدود نماند. روحانیون مشروطه خواه نجف، سجاده آیت الله سید کاظم یزدی (مولف کتاب عروه الوثقی) را به دلیل آنکه حاضر به حمایت از مشروطه نشده بود برداشته بودند و وی طریقت انزوا گزیده بود.[15] اوباش به بیت مراجع هجوم می آوردند و هتک حرمت روا می داشتند. گزارش می شد که "اوباش امروز به خانه حاج شیخ فضل الله و حاجی میرزا ابوطالب زنجانی و سید علی یزدی و ملا محمد آملی و دیگر ملایان ریخته، هر یکی را خواه ناخواه به میدان توپخانه آوردند".[16] پس از استقرار مشروطیت، اما مشروطه خواهان نیز از آن دلسرد شدند. اینجا بود که تلاشهای روحانیون در استقرار مشروطه، با تلخی مضاعفی همراه می شد.

پشیمانی از مشروطه

شاید بی سابقه باشد که روحانی وارسته ای کتابی بنگارد اما پس از مدتی پشیمان گردد و به جمع آوری آن اقدام کند. گفته می شود که میرزای نائینی به دیدن مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی رفته بود. آقا ملکی کتاب تنبیه الامه میرزا را که روی طاقچه بوده بر می دارد و بر زمین می زند که این کتاب چیست که نوشته اید؟ و میرزای نائینی به گریه می افتد.[17] پس از آن میرزا به جمع آوری کتاب خود همت می گمارد. گفته می شود که تنها ده روز پس از اعدام شیخ فضل الله نوری، ورق بر می گردد و حمایت از مشروطه طلبان فروکش می کند. به گفته آیت الله بهجت، شرکت کنندگان در نماز آخوند خراسانی (زعیم دینی مشروطه) به حدود سی نفر تقلیل می یابد.[18] بر مشروطه طلبان نهیب دادند که : اگر مشروطه اساس اسلام است چرا در این دو سال که این اساس بر پا بود اینقدر حرکات ناشایسته از قبیل قتل و نهب اموال و هتک احترام محترمین و بدگویی علما و شاه و تجار و غیر هم واقع می شود؟[19] آیت الله عبدالله مازندرانی از علمای مشروطه‌خواه اما در پاسخ بر می آید که : "ماها به غرض حفظ بیضه اسلام و صیانت مذهب و اجراء احکام مذهبیه و حفظ نوامیس دینیه" اقدام کردیم. اما "امروز باید عوض اشک ، خون گریه کنید که این زحمات را برای چه فدا کردیم و آخر کار به چه نتیجه ضد مقصودی به واسطه چند نفر جنایتکار دشمن گرفتار شدیم".[20] بدبینیها و انگها این بار هم به جانب روحانیت روانه بود که چرا مساعدت در کار مشروطه کرده و موجبات دلسردی مضاعفی را پدید آورده است. گفته می شود زمانی که آیت الله کفایی فرزند آخوند خراسانی نسبت به اقدام رضا شاه در اجباری کردن لباس متحد الشکل و محدود کردن لباس روحانیت به شاه پهلوی می گوید عمامه طلاب را بر ندارید، رضا شاه پاسخ می گوید: عمامه طلبه ها را پدرت وقتی از مشروطه حمایت کرد برداشت.[21] تلخکامیهای علما در ماجرای مشروطیت بسیار بود. شاید یادآوری آن هم کافی است تا روحانیونی سکوت سیاسی پیشه سازند و انزوای سیاسی اتخاذ کنند.


این متن در دین آنلاین



پی نوشتها


[1] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص82

[2] خاطرات آیت الله سید محمد خامنه‌ای، ص177-178

[3] منش سیاسی سید احمد خوانساری، سایت مباحثات

[4] گنجینه دانشمندان، شیخ محمد شریف رازی، ج9، ص189

[5] به نقل از "مرجعیت در عرصه اجتماع"، ص30

[6] مجموعه ای از مکتوبات شیخ فضل الله نوری، ج2، ص210

[7] رسائل مشروطیت، ص118

[8] به نقل از پگاه حوزه، ش140

[9] رسائل مشروطیت، ص126

[10] ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ص300

[11] مجله حوزه، ش115، ص152

[12] روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران، ص160-280

[13] نقل از مجله حوزه، ش115، ص179

[14] همانجا

[15] نقل از آیت الله بهجت، در کتاب زمزم عرفان، محمدی ری شهری، ص336

[16] احمد کسرویی، تاریخ مشروطه ایرانی، ص115

[17] زمزم عرفان، ص201 نقل از وبلاگ تورجان

[18] زمزم عرفان، محمدی ری شهری، ص344

[19] نقل از مشروطه ایرانی،ماشاالله آجودانی، ص28

[20] اوراق تازه یاب مشروطیت، ص208

[21] زمزم عرفان، محمدی ری شهری، ص336، نقل از وبلاگ تورجان




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 133 ،

ماجرای اخراج ایرانیان از عراق

در سال 1350 دولت عراق اعلام کرد تمام ایرانی های عراق اعم از مقیم و غیر مقیم باید از این کشور خارج شوند. برای این منظور یک مهلت 3 روزه در نظر گرفته شد. پس از اتمام این سه روز، طلبه ها به زحمت افتادند و فردای آن روز طلاب اجتماع کردند و برای تعیین تکلیف و حمایتی از جانب مرجعیت، به بیت آیت الله خویی رفتند. اما بیت ایشان اعلام می کند: آقا دیشب حالشان به هم خورده است و ایشان را فوری به بغداد منتقل کرده اند و از آنجا هم به لندن برای معالجه اعزام کرده اند. طلاب دلسرد می شوند و این مسأله بر آنها سنگین می آید. گفته می شود که: "این مساله از اصل ماجرای اخراج ایرانیان برای طلاب سنگین تر بوده مثل اینکه امید هر کسی به پدرش است یک مرتبه متوجه می شود که پدرش هم رفت".[1]

ساواک در تحلیل این واقعه معتقد بود که چون آیت الله خویی منتسب به سیاست انگلیس است و از اقدامات خود در کشور عراق در زمینه جلوگیری از خروج ایرانیان نتوانست موفقیتهایی کسب نماید، لذا بلادرنگ در پوشش بیمار خاک عراق را ترک و به لندن مسافرت کرده است.[2] این عمل آیت الله خویی اما مورد اعتراض واقع شد. پس از بازگشت آیت الله خویی از لندن، امام خمینی به کوفه رفت تا از ایشان عیادت کند. آیت الله خمینی در آن دیدار ماجرای خروج ایرانیان از عراق را نیز پیش کشید و به تفصیل برای آیت الله خویی این واقعه را نقل کرد و گفت: آقا در غیاب شما این آقایان آمده اند و متأسفانه آنچه که من می بینم خواب بدی برای حوزه دیدند و ما باید یک فکری برای حوزه بکنیم حوزه ای که مرحوم شیخ طوسی پایه گذاری کرد و چشم امید جهان اسلام است اینها می خواهند به سهل ترین طریق بساط آن را برچینند. آیت الله نصرالله خلخالی که در این دیدار امام را همراهی می کرده می گوید: امام یک جوری متوقع این بود که آقای خویی خدا رحمتش کند، قول مساعدت و همکاری بدهد، لکن از اتاق که بیرون آمدیم، امام خیلی متأثر شدند و فرمودند: آقای حاج شیخ ! ما آمدیم با آقا صحبت کردیم، اما مثل اینکه آقا اصلاً این جا نبودند. گویا ایشان صحبتهای امام را خیلی جدی نگرفت.[3] آیت الله خاتم یزدی هم این دیدار را نقل کرده است. او نیز از زبان مرحوم خلخالی می گوید: "با اینکه امام بسیار کم حرف بود و همواره مختصر و مفید سخن می گفت اما در این جلسه به جهت اهمیت زیاد موضوع مورد بحث ایشان به طور کامل و مستوفا مطالب را طرح کرد. اما مرحوم خویی به جای پاسخ گویی به مطالب حضرت امام و تشکر از ایشان و اظهار نظر درباره وقایع جاری نجف و برنامه و تصمیم رژیم برای تسلط و نظارت بر حوزه علمیه، به تشریح اوضاع لندن و پیشرفته بودن این شهر و نظم و ترتیب خاص بیمارستان و پزشکانش پرداخت که موجب ناراحتی حضرت امام گردید. امام ولی در مقابل ایشان چیزی اظهار نکرد؛ موقعی که از منزل آقای خویی بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم امام فرمود: به نظر می رسد آقای خویی از نقشه و توطئه رژیم بعثی بی اطلاع است و یا اینکه خبر دارد، منتهی فریب حرف ها و وعده های دروغین مقامات بغداد را خورده است...در حالی که بنده به شدت نگران اوضاع هستم، ایشان با خیال راحت از اوضاع لندن سخن می گوید. ایشان اگر به تازگی به ترقی و پیشرفت اروپایی ها پی برده اند، بنده سالهاست که می دانم آنها بر اثر تلاش و کوشش به توفیقاتی در امور مادی و دنیوی دست پیدا کرده اند و آنچه که در این میان مایه تأسف می باشد این است که ما برای دنیا و برای آخرتمان فعالیتی نمی کنیم و از هر دو جهت عقب مانده ایم".[4] آیت الله خویی با منش میانه روانه خود البته مکاتباتی با حاکمیت عراق انجام داد و مانع اخراج برخی از روحانیون شد، اما آنگونه که آیت الله خمینی و حامیان ایشان انتظار می بردند ظاهر نشد.

در آستانه انقلاب 57

در آستانه انقلاب نیز آیت الله خویی به جز موارد معدودی، از درگیری و مداخله در امور سیاسی خودداری کرد. وی در جریانات تبریز و قم بی طرف ماند و اعلامیه ای صادر نکرد و ابراز همدردی با کشته شدگان قم و تبریز ننمود.

پس از کشتار مردم تبریز احمد خمینی از آیت الله سید محمد بجنوردی که مورد توجه آیت الله خویی بود، خواست تا نزد ایشان برود و بخواهد که به نشانه اعتراض در کنار مردم، درس حوزه را تعطیل کنند. آیت الله خویی ابتدا پذیرفت، اما از آقای بجنوردی خواسته بود که از جانب دیگر علما هم مطمئن شوند و همگی با هم درس را تعطیل کنند. آیت الله بجنوردی نزد امام می رود و نظر آیت الله خویی را منتقل می کند. اندکی بعد نظر آیت الله خویی تغییر می کند و پیام می فرستد که من از تعطیل کردن درس منصرف شده ام. امام خمینی هم به احترام ایشان درس را تعطیل نمی کند، اما سر درس درباره کشتار مردم تبریز سخن می گوید و جلسه درس به سخنرانی تبدیل می شود.[5]

عدم اعلام موضع آیت الله خویی باعث ناراحتی عده ای از روحانیون مخالف شد و علیه وی تبلیغاتی را به انجام رساندند. شایع شد که طلاب قم قصد دارند به دلیل عدم پشتیبانی مرحوم خویی، شهریه ای که از وی دریافت می دارند را تحریم کنند.[6] گزارش کوتاهی نیز از ساواک در عراق ارسال شد که در آن آمده بود: "طلاب علوم دینی قم و نجف به آیت الله خویی فشار آوردند که در جریانات شورشهای اخیر در ایران اعلامیه ای علیه دولت و در تأیید اقدامات خرابکارانه گروههای مخالف صادر نمایند لیکن مشارالیه قویاً از درگیری با این مسائل خودداری نموده است..."[7] در این زمان مخالفت روحانیون انقلابی با مرحوم خویی به گونه ای بوده که در مشهد شایع می شود کلیه رساله ها و جزوات آیت الله خویی جمع آوری شود.[8] ساواک در گزارشی اعلام می کند "نظر به اینکه به دنبال تحریکات معموله علیه آیت الله خویی، پاره ای از طلاب طرفدار خمینی دریافت شهریه مربوط به خویی را موکول به صدور اعلامیه ای از طرف خویی و آگاهی از نظریات ایشان نموده اند روز جاری یکی از روحانیون به نام حاج محمود زاهدی ضمن مذاکره با یکی از نزدیکان گلپایگانی اظهار نموده که تا کنون اطلاع دقیقی از عکس العمل یا تکذیبی از طرف خویی به دست نیامده و فعلاً وضع پرداخت شهریه روشن نیست و بعید نیست بین طلاب موافق و مخالف خویی در موقع دریافت شهریه آیات برخوردی صورت گیرد".[9]

در حالی که روحانیون می کوشیدند تا آیت الله خویی را وادار کنند که راجع به وقایع قم و تبریز اعلامیه ای صادر کند، پرویز ثابتی مدیر کل ساواک دستور می دهد تا از طریق نمایندگی بغداد به نحو غیر محسوسی در مورد واکنشهای آیت الله خویی تحقیق شود. پنج روز بعد نمایندگی ساواک در بغداد نامه ای می فرستد و در آن پیشنهاد می کند تا مقامات دیپلماتیک ایران و عراق با آیت الله خویی دیدار کنند و مراحم شاه را به ایشان ابلاغ نمایند تا بدین وسیله از واکنشهای ایشان به طور غیر مستقیم درباره حوادث قم و تبریز جلوگیری شود.[10] در بهمن ماه 1356 اما به دستور آیت الله خویی و امام خمینی به مدت یک هفته دروس علمیه و نماز جماعت در نجف اشرف به عنوان همدردی با مردم قم تعطیل اعلام شده بود.[11]

حجه الاسلام سید تقی درچه ای خاطره ای را نقل می کند که نشان از سکوت مدارا جویانه آیت الله در سالهای منتهی به انقلاب دارد. وی می گوید جمشید آموزگار به دیدار آیت الله خویی در نجف می رود و در آن دیدار" آقای وزیر گفت ما از ایران مخصوص زیارت حضرتعالی آمده ایم، شاهنشاه ما را فرستادند تا سلام و عرض ادبی از جانب ایشان داشته باشیم و چون مقدور نشد که خودشان به زیارت شما و ائمه مشرف شوند ما نایب الزیاره ایشان هستیم. از گفته هایش چنین بر می آمد که می خواهند چنین وانمود کنند که شاه طرفدار و علاقمند به روحانیت و مرجعیت است و به ائمه اطهار عشق ورزیده، مذهبی و متدین است. این سخنان برای ما و آقایان دیگر که از اوضاع ایران با خبر بودند، از جمله برای دکتر محمد صادقی بسیار گران آمد. آقای خویی بی آنکه چیزی بگوید فقط گوش می داد."[12]

با اوج گیری فعالیت انقلابیون و در آستانه پیروزی نهایی انقلاب، آیت الله خویی اگر چه مواضع محدودی را اتخاذ کرد اما در اعلامیه های خود بر آهسته قدم برداشتن و تبعیت از قاطبه ی مراجع تقلید تذکار می داد. ایشان که از حوادث و خونریزیهای مکرر ابراز نگرانی می کرد، اعلامیه ای صادر کرد و در آن از مردم خواست تا با در نظر گرفتن آینده کشور، به فعالیت بپردازند. متن اعلامیه ایشان که خطاب به مراجع و علمای اعلام و ملت ایران بود اینگونه نگارش یافته بود: "حوادث اخیر موجب تأثر عمیق اینجانب گردید. با تألمات شدید روحی در سنین اواخر عمر ناظر صحنه های اسف انگیز آن هستم، ما در گرفتاریها، مصائب، حوادث دلخراش و مبارزه ملت بر علیه استبداد برای به دست آوردن حقوق و بر طرف ساختن ظلم، خود را شریک می دانیم. ما در گذشته عواقب وخیم این نوع سیاست را به برنامه داران گوشزد نموده ایم. مراجع و علما نیز در این باره نهایت جدیت را اعمال ولی متأسفانه زمامداران کمترین توجهی به آن نکردند. از ملت غیور و شریف مسلمان خواستاریم که نه تنها وضع فعلی را در نظر گرفته، بلکه آینده ای دور یا نزدیک را نیز مورد رسیدگی قرار دهند. از ملت می خواهیم با شجاعت قدم برداشته ولی با حفظ کامل موازین شرع در تمام مراحل از علمای اعلام و قاطبه مراجع معظم تقلید تبعیت و پیروی کنند و در خلال مبارزه با ظلم و فساد مجالسی برای معترضین و سوء استفاده کنندگان باز نکنند. از دولت می خواهیم که از تجارب تلخ گذشته و حال استفاده کرده و در مقابل خواسته های مشروع و عادلانه علمای اعلام و مراجع تقلید وملت غیور مسلمان ایران تسلیم باشند. از علمای اعلام و مراجع تقلید دامت برکاتهم خواستاریم که در این روزهای حساس، دولت و مردم را به وظایف شرعیه خودشان آشنا نموده و نصیحت کرده و همگی را به احترام جان و مال مسلمین دعوت نمایند".[13] در این بیانیه، تأکید آیت الله بر حرمت جان مسلمین به نیکی روشن است. ایشان تأکید بسیار دارند که مردم از مراجع تقلید تبعیت کنند و راه را بر سوء استفاده کنندگان ببندند. منش آیت الله خویی به گونه ای بوده که در گفتگویی که میان سید صادق روحانی و میرزا هاشم آملی انجام می شود، آیت الله روحانی با التفات به منش سیاسی مرحوم خویی گفته بود اعلامیه ای که از طرف خویی علیه دولت چاپ کرده اند، متعلق به حالا نیست و مربوط به ده یا پانزده سال پیش است.[14] در سالهای منتهی به انقلاب، آیت الله خویی تذکار به اصلاح امور می دهد. همچنین در بهار 57 که انقلابیون عید را تحریم کرده بودند آیت الله خویی تنها اعلامیه ای منتشر می کند و تجاوز اسرائییل به لبنان را محکوم می کند و اشاره ای به مسائل ایران نمی کند.[15]

آیت الله خویی همچنین در تماس و مذاکره ای خصوصی با آیت الله شریعتمداری، از اعتصاب کارکنان صنعت نفت و اثراتی که ادامه اعتصاب در وضعیت مردم دارد، شدیداً اظهار نگرانی نموده و این اقدام را فعل حرام قلمداد کرد و به آیت الله شریعتمداری توصیه کرد، فتوائیه ای در این زمینه صادر و کارکنان متدین صنعت نفت را به رفتن سر کار دعوت نماید تا بدین طریق حیات مسلمین حفظ شود. آیت الله خویی اضافه کرده بود: چنانچه این موضوع احتیاج به تأیید او (خویی) دارد اعلامیه ای بفرستد تا امضاء نماید. .. آیت الله خویی در خاتمه مذاکرات خود اضافه کرد از اینکه جان مسلمین در خطر افتاده شب و روز در فکر ایران است و حالش پریشان است".[16] همچنین ایشان از نجف اشرف اعلامیه ای صادر و برای آیت الله شریعتمداری در قم فرستاد تا کمک کنند خونریزیها در ایران خاتمه داده شود و مردم را ارشاد کنند که منجر به برادر کشی نشود. آقای شریعتمداری اعلامیه را به حوزه علمیه مشهد و علما این شهر جهت توزیع آن بین مردم فرستاد ولی علماء مشهد از پخش آن جلوگیری نمودند.[17] همین رویکردهای سید خویی بود که سبب شد تا امام خمینی در یکی از اعلامیه های خود در تابستان 57 به طور ضمنی از افرادی که با او همکاری و همفکری نمی کنند انتقاد کند. آیت الله خویی این موضوع را علیه خود تلقی نموده و چنین تعبیر کرده بود که منظور خمینی از این افراد او (خویی) بوده است.[18] به علت همین اختلاف رأیها میان خمینی و خویی بود که طرفداران آیت الله خویی برای جلوگیری از افتادن اعلامیه های خمینی به دست طرفداران خویی، هر اعلامیه ای را که به شخصی می دادند تا بخواند، از وی موکداً می خواستند پس از قرائت آن را به خودشان برگرداند.[19] آیت الله خویی در آستانه انقلاب نیز سیاستهای اصلاح گرانه و مدارا جویانه را بیشتر می پسندید. وی در سخنان و بیانات خود تأکید اصلی را بر حفظ دماء مسلمین و عمل به دستورات شرعی می نهاد.

مهندس سید موسی خویی فرزند آیت الله سید جمال الدین خویی و نوه و مشاور مرحوم سید ابوالقاسم خویی در گفتگویی که با نشریه تقریرات انجام داد، رفتار جدّ خود را در آستانه انقلاب 57 با ذکر خاطره ای اینگونه بیان کرده است: "در منزل مرحوم آقا در زمان انقلاب ایران، دو جناح موافق و مخالف با جریانات ایران حضور داشت و به آقا گزارش های مختلف می دادند. یک گروه، اوضاع ایران را خیلی منفی جلوه می داد و از انقلابیون ایران بد می گفتند. یک گروه هم خود ما بودیم که سعی می کردیم واقع بینانه گزارش دهیم. روز عاشورای 57 که تهران شاهد تظاهرات سنگین بود آقای طالقانی هم حضور داشت. خبر را ساعت 2 ظهر از رادیو شنیدیم. ما در کربلا بودیم. یکی از آقایان در حیاط منزل نشسته بود و خبر را این گونه تحریف کرد که در ایران تظاهرات شده و فضا دست مارکسیست ها بوده و تصاویر لنین و مارکس را در دست داشته اند. اخوی بزرگ تر ما که آنجا بودند به این آقا گفتند: آقا سید، چرا خبر را دگرگون می کنی؟ بگو که در تظاهرات آقای طالقانی حضور داشت و نماز خواندند و قطعنامه در خواست برپایی حکومت اسلامی صادر شد و یک عده هم در گوشه و کنار خواستند به نفع مارکسیسم شعار داده اند که مردم آنان را خاموش کردند... من بالا رفتم و دیدم آقا تنها نشسته اند. به ایشان گفتم: حاج آقا می بینید که خبر چگونه در عرض چند دقیقه تغییر می کند؟ آقا گفتند: پسر جان، من تصمیم گرفته ام در سیاست دخالت نکنم. هر چه می خواهند بگویند، بگویند".[20]

اما چه عواملی دخیل بود که سید تصمیم بر آن داشت تا در سیاست دخالتی نکند؟ این پرسش را در بخش بعدی به بحث خواهیم نشست.

پی نوشتها



[1] به نقل از خاطرات حجه الاسلام فردوسی پور، صص127-128

[2] شهاب الدین مرعشی نجفی در اسناد ساواک، ص614

[3] خاطرات سید جعفر کریمی، ص126-127

[4] خاطرات آیت الله خاتم یزدی،صص108-109

[5] اقلیم خاطرات، فاطمه طباطبایی، ص405

[6] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک،ج4، ص244

[7] انقلاب اسلامی به روایت اسناد، ج4، ص244

[8] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، ج18، ص132

[9] امام خمینی در آینه اسناد، ج10، ص486

[10] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، کتاب سوم،ص314

[11] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، کتاب دوم، ص83

[12] در وادی عشق، خاطرات حجه الاسلام سید تقی درچه ای، صص176-179

[13] اسناد انقلاب اسلامی، حمید روحانی، صص462-463

[14] امام خمینی در آینه اسناد، صص76-77

[15] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک،ج4، ص9

[16] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، کتاب بیست و دوم، ص481

[17] انقلاب اسلامی به روایت اسناد، ج18، ص125

[18] امام خمینی در اینه اسناد، ج8، ص34

[19] امام خمینی در آینه اسناد ساواک، ج8، ص34

[20] ماهنامه تقریرات، شماره اول، اسفند ماه 1393، صص19-20




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 184 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3242
  • بازدید امروز :5
  • بازدید دیروز : 9
  • بازدید این هفته : 20
  • بازدید این ماه : 149
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 9
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه